همسفر گشتند کوری و کری
رفته ره جویان به هر بوم و بری
شامگاهی پای در دامان کشان
بر لبِ دریا گذار افتادشان
موج سر می کوفت بر سنگ از قفا
کوهِ کف صد پاره می شد در هوا
رعد همچون نعره ای دیوانه وار
هر طرف می تاخت بی اسب و سوار
آذرخش از کوه می آمد فرود
چون سواری سرخ براسبی کبود
آن یکی بانگِ هیولایی شنید
مانده در تاریکیِ شب ناپدید
وان یکی دیوانه کوشی گنگ دید
کز پیِ زنجیر بانان میدوید ...
هر کس اینجا میبرد نوعی گمان
از نشان دور است تیرِ این کمان
آسمان آسود و دریا رام شد
مرغِ صبح از آشیان بر بام شد
موج نرم آهنگِ رقص آغاز کرد
مرغِ دریا پر زد و پرواز کرد
آن یکی می دید مرغی بی سرود
وان یکی بی مرغ بانگی می شنود ...
#هوشنگ_ابتهاج
@designmanufacturing