​​​​اون نمی‌تونست تسلیم بشه، نمی‌خواست تسلیم بشه، با این حال کنترلش رو روی بخشی از ماناش از دست داده بود، مانایی که اینقدر زیاد بود که هنوز به استفاده ازش تسلط پیدا نکرده بود. بخش های از بدنش رو کریستال‌های سفید پوشونده بودن.
با این وضعیت به زودی دوباره به دست نیروی جادویی خودش به یه مجسمه‌ی یخی تبدیل می‌شد.
با این حال اون پا پس نمی‌ذاشت. نباید این کار رو می‌کرد...
«به خاطر مادر، به خاطر جیوس، به خاطر همه‌ی افراد حال حاضر... به علاوه، تا وقتی چیزایی که رو دیوار برام نوشته بود رو یادم باشه امکان نداره تسلیم بشم.»
به همین دلیل حتی اگه بدنش هم یخ می‌زد تنها کاری که نمی‌کرد حسرت خوردن بود.
وقتی حیوانات ساحره حلقه‌ی محاصرشون به دور دختر و کسایی که بهش اتکا کرده بودن رو تنگ تر کردن، اون آماده بود که جونش رو به خطر بندازه تا ازشون مراقبت کنه، کاملا آماده بود.
«نمی‌خواد خیلی به خودت سخت بگیری امیلیا تان. همه چیز قراره درست شه.»
یه صدای آرومی شنیده بود. دختر متوجه شد که کسی از بالا دقیقا پشتش فرود اومده.
اون به پشت سرش نگاه کرد اما برف و بوران نمی‌ذاشت صورت اون شخص رو ببینه.
اما اون همین الان هم می‌دونست که اون کیه. صداش، رفتارش و از همه مهم‌تر... امکان نداشت وقتی این قدر دوست داشت که اون الان پیشش باشه تنهاش بذاره...

#NovelVsAnime
#Fact
#Emilia
#Subaru
#AnimWorld
❄️ @AWReZERO ❄️

5 comments

سلام این بخش کدوم جلدو کدوم صفحه هست؟
منظور سوباروه ؟! اون زمان چه میکرده؟
منظور از اون شخص سوبارو هست اگ قسمت ۴۹رو دیده باشی میفهمی