مدرنیسم با عصر روشنگری پیوند خورده است. عصر اعتماد کامل به عقل بشری و عصر کلان روایت ها. پست مدرنیسم عصر نفی کلان روایت ها و نسبیت هاست و توجه به سویه های عاطفی و عقل گریز مثل تعلقات ملی و مذهبی و فرهنگی و سویه های عقل ستیز آدمی مثل غریزه مرگ(تاناتوس فرویدی). آیا منطقاً می توانی بین این تز و آنتی تز، سنتزی برقرار کرد به گونه ای که از سویی با نسبی گرایی مطلق و برابری باورهای پست مدرن مواجه نباشیم و از سوی دیگر به توان به خرد مشترک و جمعی بشر تا حد زیادی اعتماد کرد؟
به نظر می آید این شیوه ای است که آیزایا برلین در مواجهه به آن دسته از روشنفکران که روایت ضد روشنگری دارند، در پیش گرفته است. برلین برخلاف مدافعان عقل روشنگری، معتقد است رگه های قدرتمندی از حقیقت در روایت های ضدروشنگری وجود دارد که نباید از آن ها غافل بود و اندیشمند مورد علاقه برلین در این مجموعه، الکساندر هرتسن سوسیالیست انقلابی روسی در دهه پنجاه قرن 19 است که او را بارها "قهرمان من" می خواند. مایکل ایگناتیف می گوید برلین تنها لیبرالی بود که زحمت ورود به جهان ذهنی دشمنان قسم خورده لیبرالیسم را به خود داد. او این توانایی را دارد که از منظر مخالفانش در خود بنگرد و حرف های حساب آنان را بشنود و از کنارشان به سادگی نگذرد. خارپشت و روباه: برلین تفکیک روشنگری دارد بین خارپشت ها و روباه ها. خارپشت ها آن دسته از روشنفکران هستند که ایده هایشان حول یک ایده مرکزی شکل گرفته مثل هگل و مارکس و روباه ها آنانی هستند که ایده محوری ندارند و از هر گلستان، گلی می چینند. روباهان جزئی نگرند و خارپشتان کلی نگر. برلین خود را در زمره روباهان طبقه بندی می کند اما روباهانی که به ایده های خارپشتان هم سرک می کشند. خارپشتان در لاک خود فرورفته اند و روباهان اهل تجربه و گشت و گذارند. دسته اول عقل گرا و دسته دوم تجربه گرایند. روباه ها کثرت گرا و پلورالیست اند و خارپشتان وحدت گرا و مونیست. عصر روشنگری جنبش افراطی خارپشت ها بود که برای عقل حدی نمی شناختند و به ذات نیک انسان خوش باور بودند. به حقیقت واحد و همه جایی معتقد بودند. اما روباهان به تکثر حقیقت و تکثر ارزش ها باور دارند و ذات انسان را به عقل و سرشت نیک تقلیل نمی دهند و نمونه های متعارض این تقلیل هم جنگ های جهانی و ایدئولوژی های تمامگرا بودند که به جای خدا نشسته بودند. عقل روشنگر اگر به لیبرالیسم هم برسد به لیبرالیسم مدارا گر نمی رسد و این برای یک لیبرال -که برلین نیز خود را یکی از آنان می داند- نقض غرض است. ارزش ها و اهداف و غایات بشری متعدد و قیاس ناپذیرند. حتی آزادی را هم نمی توان نهایی و غایی ترین ارزش بشر دانست. آزادی هم ارزش وسیله ای دارد و برای مردم حل مشکلات اقتصادی نسبت به همه چیز اولویت دارد. آزادی هم در ذات انسان نیست. برلین می گفت تولستوی روباهی است که دلش می خواست خارپشت باشد و در عین حال بدان امید نداشت، چون می دانست که تحقق ایده های خارپشتی به منزله پایان یافتن انسان بدین گونه که می شناسیم خواهد بود. یعنی تقسیم بندی روباه و خارپشت یک تقسیم بندی مفید و روشنگر است اما اگر بخواهیم از آن دوقطبی بسازیم و آن را قطعی و مطلق کنیم، بی معنی وبی فایده می شود.
نقد مهم برلین به خارپشتان این است که دفاع از عقل روشنگری به مثابه ناجی انسان و حلال مشکلاتش، جبرباورانه است. این که کافی است عقل بر صدر بنشیند تا مشکلات حل شوند ریشه در خوش بینی قرن نوزدهمی دارد. جبر و اعتقادکامل به عقل بشری، به جبر اندیشی و استبداد یک عده روشنفکر از خودراضی منجر می شود. در حالی که عرصه علوم انسانی به خلاف علوم طبیعی، عرصه جبر نیست و همیشه منطقه فراغی برای مانورهای عقلی و عاطفی وشهودی وجود دارد. من جمله نقش تصادف و نقش شخصیت در تاریخ و عناصر فرهنگی و جغرافیایی و ملی و مذهبی است که باور به جبر را سست می سازند.