شعار «خدا، شاه، میهن» که در سالهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به یکی از اصلیترین نمادهای سیاسی نظام پهلوی تبدیل شد، در نگاه نخست تلاشی بود برای تلفیق مشروعیت دینی، اقتدار سلطنتی و هویت ملی. ساختار شعار به روشنی نشان میداد که جایگاه شاه، بلافاصله پس از خدا، نه صرفاً نماد وحدت سیاسی، بلکه محور قدرت الهی معرفی میشود. شعار «خدا، شاه، میهن» ریشه در سالهای نخستین سلطنت رضاشاه دارد، زمانی که دولت تازه تأسیس پهلوی برای تحکیم اقتدار خود به دنبال بنیانگذاری نوعی ایدئولوژی ملی ـ مذهبی بود. در دههی ۱۳۱۰ خورشیدی، دستگاه تبلیغاتی حکومت، بهویژه از طریق وزارت معارف و مطبوعات رسمی، این شعار را بهعنوان چکیدهی سهگانهی وفاداری معرفی کرد: وفاداری به ایمان، به سلطنت و به ایران. ساختار آن برگرفته از شعارهای مشابه در اروپا، بهویژه ترکیبهای ملیگرایانهی فاشیستی نظیر «خدا، شاه، میهن» یا «خدا، میهن، پادشاه» در اسپانیا و ایتالیا بود، اما در ایران با رنگی از سنت شاهنشاهی باستانی آمیخته شد. رضاشاه که در پی ساختن دولت متمرکز و ملت واحد بود، این شعار را به ابزار آموزش رسمی و نظامی بدل کرد و در مدارس و پادگانها تکرار آن نشانهی وفاداری به سلطنت شمرده میشد. پس از او، محمدرضا شاه نیز این سهگانه را بهویژه از اواسط دههی ۱۳۴۰ در گفتمان رسمی خود زنده کرد، تا جایی که در تبلیغات حکومتی دههی پنجاه، شعار «خدا، شاه، میهن» عملاً شعار ملی تلقی میشد و بر دیوار مدارس و ساختمانهای دولتی نقش بسته بود.
اما همین ترتیب واژگان، بهتدریج مفهومی ناخواسته و خطرناک در خود پروراند: وقتی شاه در مقام بعد از خدا میایستد، یعنی در ذهن مردم، او همان کسی است که باید پاسخگوی همه چیز باشد؛ هم ستوده و هم مسئول. هدف سازندگان این شعار آن بود که نوعی قداست برای شاه بیافرینند، اما نتیجه وارونه شد. هرچه قدرت و مسئولیت در شخص شاه متمرکز شد، هر کاستی و نارضایتی اجتماعی نیز مستقیماً متوجه او گشت. در نظام سیاسیای که نهادهای پاسخگو و تفکیکشده ضعیفاند، هر نشانهی تمرکز قدرت بهسرعت به تمرکزِ مسئولیت منتهی میشود. از اواخر دههی چهل شمسی، محمدرضا شاه با اصرار بر نقشِ شخصی خود در تصمیمسازیها و نمایشِ اقتدار فراگیر در عرصههای اقتصادی، نظامی و فرهنگی، عملاً محتوای شعار «خدا، شاه، میهن» را از سطح نمادین به واقعیت روزمره کشاند. سخنرانیها، برنامههای تلویزیونی و حتی طرحهای عمرانیِ کشور همگی با تصویر شاه بهعنوان عامل مستقیمِ پیشرفت تبلیغ میشدند. این تبلیغ متمرکز، نهادهای سیاسی را از داشتن «چهره» محو کرد و «شاه» را به اسمِ خاصی برای تمام دولت بدل ساخت. سازندگان شعار قصد داشتند با قرار دادن شاه در کنار خدا، نوعی تقدس و مصونیت برای او ایجاد کنند؛ اما هرچه این پیوند در ذهن مردم قویتر شد، خطِ فاصلهی میان «قدرتِ الهی» و «قدرتِ انسانی» باریکتر گردید. وقتی شاه بلافاصله بعد از خدا میایستد، ناخودآگاه مردم از او انتظار دارند همانگونه که خدا «میداند و میتواند»، او نیز «بداند و بتواند». پس وقتی مشکلات اقتصادی، بیعدالتی یا سرکوب سیاسی پدید میآید، مردم نه وزیر میشناسند، نه مجلس، نه استاندار. نامی که بر زبان میماند همان است که در شعار رسمی آمده: شاه! مردمی که بارها از زبان تبلیغات رسمی شنیده بودند که «شاه سایهی خداست»، ناگزیر باور کردند که پس همه چیز زیر سایهی ارادهی اوست. پس اگر کاستی هست، از همان سایه است: «تا شاه کفن نشود/ این وطن وطن نشود»!
در گفتوگوی اوریانا فالاچی با محمدرضا شاه در سال ۱۳۵۲، این ذهنیت بهروشنی بازتاب یافته است. شاه در پاسخ به چند پرسش فالاچی میگوید:
« من انکار نمیکنم که تنهاییام بینهایت عمیق است. پادشاهی که هر حرفی میزند یا هر کاری انجام میدهد و «میداند که نباید به کسی حساب پس بدهد»، مسلم است که تنهاست. ولی بهطور کلی من تنها نیستم؛ بلکه نیرویی مرا همراهی میکند که دیگران آن را نمیبینند. «قدرت من قدرت خدایی است» و در ضمن «دستورهای مذهبی دریافت میکنم». «من خیلی مذهبی هستم»، به خدا اعتقاد دارم و همیشه نیز گفتهام که «اگر خدا وجود نداشته باشد، باید اختراعش کرد». آن بدبختهایی که خدا ندارند مرا خیلی رنج میدهند. «بدون خدا نمیشود زندگی کرد». «من از پنج سالگی با خدا زندگی میکنم»، یعنی از همان زمانی که به خوابم آمد.