خاطرِگی! صدای دردناکی که عکسها دارند؛ اما خوشیِ براقِ تابندهاش بر چشمان ما، مانع از درک آن درد میشود. نیستم. در عکس نیستم. از بودن در عکسهای جمعی هراسانم، که روزی نباشم، و جمعی مرا بجویند و عکسم باشد و خودم نباشم. ترجیح میدهم خودم باشم و عکسم نباشد. دیروز، دوستان و هنرمندانِ «
آن» آمدند به روستای مادری و پدریام. حوالی لاهیجان. به قصد بهره از بهار. آسمان پُر از پرنده بود و راه پر از درخت و جاده پر از گُل؛ بهصرف آلوچهی باغ و چایِ خانگی. خندههای بسیاری به آسمان تنید، و از شاخ درختان چکید و میان عکسمان ریخت. باد با ما گفتوگو میکرد. صنوبرها ما را در آغوش گرفته بودند و ما نیز صنوبر را. خورشید تماشاگر ما بود و رودخانهْ همراه ما. هرچه گفتیم و شنیدیم، خاطرههایی خوش شد. دوستان برگشتند. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستان، شقایق، خبر داد که «دوستم رفت»! «سارا»، که دوست این جمع بود و من ندیده بودمش، سرود سرد مرگ را سر داد و از سرای ما برفت. خوشیِ باغ و راغ ما خش برداشت و التذاذ ما «مضطر» شد. شقایق گفت: «هنوز منتظرم خبر بدهند که رفتنش دروغ است». گفتم: «ما شایستهی دستِکم یک بار دروغ شدنِ این راستها هستیم.»