بیزار بیزار بیزارم
از آن‌همه تیغ نشسته بر گلــو
از آن‌همه گردباد خشم
از آن‌همه جنگل انتقـام

بیزارم بیزار
از آن همه حکایت زنگ‌زده‌ای
که از همان کودکی گوش‌هایم را فریفتنـد
چشمانم را دزدیدند و
احساسم را به سمت پوچـی کشاندند...

مگر من از وطن چه می‌خواستم؟!
به غیر از نانی و
گوشه‌ای امن و
جیبی با حرمت و
مشتی آفتاب آرام و
بارانی از عشق و
پنجره‌ای باز
كه آزادی و عشق به من دهد،

مگر چه می‌خواستم
از این بیشتر؟
كه به من نداد ...

شیرکو بیکس
برگردان: مــاردین

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment