آری به جای آنکه از من تشکر کنند بر من عبوس شدند، و به جای آنکه بگویند: چه خوب جای درست زباله‌ها را نشان ما دادی تا تلاش کنیم آنجاها را پاک‌سازی کنیم؛ راه بر زبان من بستند و با واگویه کردن آن برچسب نخ نما و از ریخت افتاده‌ای چون «نشر اکاذیب» تلفن مرا قطع کرده‌اند! و به گمان خود از عواقب نجاساتی که درست در پیش چشم خودشان به دست خودشان سامان داده می‌شوند، رستند!

دیروز یکشنبه ۲۲ خرداد نامه‌ای نوشتم و از حیات الغیب «مدیرکل زندانهای استان تهران» و شورای انضباطی زندان اوین و هاشمی «رئیس زندان اوین» شکایت کردم؛ به چه کسی؟ به شخص رئیس قوه قضائیه؛ تا گفته باشم چرا بدون تشکیل شورای انضباطی بدون حضور من و شنیدن سخنان من تلفن مرا قطع کردند.

ناگهان همان دیروز یک هیئت هفت نفره به بند ما آمدند که جلودارشان هاشمی (رئیس زندان اوین) بود به همراه دو ملا. رفتند که از طبقه پایین بند دیدن کنند. هنگام بالا آمدن از پله‌ها رفتم و راه را بر آنان بستم و به هاشمی گفتم: من از شما شکایت کرده‌ام. چرا تلفن مرا بدون تشکیل شورای انضباطی قطع کرده‌اید؟ برافروخته گفت: به هر کجا که می‌خواهی شکایت کن. اینجا بود که برق دو میلیون وات من، هاشمی و آن هیئت همراه و به ویژه ملایان را گرفت. به خود گفتم: گور پدر تلفن یا ملاقات هفته‌ای یکبار، و با فریادهای بلند پی‌درپی چنان از مفاسد جاری زندان اوین گفتم، که آن هفت نفر چاره‌ای جز «فرار بزرگ» نداشتند.

کاش یکی در آن میان با من می‌نشست و می‌گفت: بینوا نوریزاد، بگو ببینم دردت چیست؟ تو از چه در سوزی؟ از چه می‌گدازی؟ و من در پاسخ می گفتم:
من «از بی خردی آذین بسته در آشوبم»

محمد نوری‌زاد، بند ۶ زندان اوین / ۲۳ خرداد ۱۴۰۱،
#هم‌آوا
#IranHamAva

Comments

Be the first to add a comment