✍به نظرم برای پاسخ به این پرسش باید بر مفهوم "تغییر" تمرکز کرد و به این مقوله پرداخت که "امکان تغییر" در نسبت با بنیان های معرفتی در چه وضعی قرار دارد؟ این سخن بدین معناست که آیا طالبان بنیه معرفتی برای مواجهه با معاصرت را دارد یا خیر؟
✍برای فهم بنیان های عقیدتی طالبان باید به "اوتار پرادش" هندوستان سفر کنیم که زادگاه "شاه ولی الله دهلوی" (۱۷۰۳-۱۷۶۲) می باشد. شاه ولی الله در زمان امپراطوری نادر شاه افشار که در ۱۷۳۹ هندوستان را ضمیمه خاک ایران کرده بود ۳۶ ساله بود.
✍نگاه شاه ولی الله همسویی های جدی با محمد بن عبدالوهاب دارد. زیرا هر دو سخن از "برگشت" به ۱) ظاهر نصوص دینی و ۲) فاصله گرفتن از میراث فلسفی و کلامی در "تمدن اسلامی" می زنند. به عبارت دیگر، عقل در عقیده دهلوییون و وهابیون جایگاهی ندارد و نکته جالب توجه این است که به محض استقرار این خوانش ضدیت با "حاملان عقلانیت" در تمدن اسلامی توسط مروجان این عقیده شکل می گیرد.
✍پسر شاه ولی الله دهلوی فردی به نام "شاه عبدالعزیز" (۱۷۳۶-۱۸۲۴) -سال تولد او مقارن با به تخت نشستن نادر شاه افشار در ایران است و او سه ساله بود که جزء رعایای امپراطوری افشاریه گردید- است که کتابی به فارسی با عنوان "تحفه اثنا عشریه" می نویسد که بعد از "منهاج السنه النبویه" نوشته ابن تیمیه از مهمترین کتب در باب رد تفکر شیعی می باشد.
✍شاه اسماعیل (۱۷۸۱-۱۸۳۱) نوه شاه ولی الله دهلوی است که "خلافت" را از ارکان اصلی عقیده می خواند و تلاش می کند بر علیه امپراطوری انگلستان قیام کند ولی توفیقی نمی یابد و همین عدم توفیق آنها را به لاک محافظه کاری شدید می کشاند.
✍اما بنیان سازمانی دیوبندی (که تاثیر عمیق بر بنیان های عقیدتی طالبان دارد) را محمد قاسم نانوتوی (۱۸۳۲-۱۸۸۰) گذاشت که بر خلاف سلف خود در دوران امپراطوری بریتانیا پای به عرصه گیتی نهاد. در سال ۱۸۶۷ او "دار العلوم دیوبندی" را در شهر دیوبند که واقع در ایالت "اوتار پرادش" هندوستان است را بنیان نهاد.
✍اما اساس این دارالعلوم چیست و چگونه بر جهانبینی طالبان در قرن بیستم و بیست و یکم تاثیر می گذارد؟ حجه الاسلام محمد قاسم نانوتوی بر این باور بود که اگر بخواهیم "هویت دینی" مسلمانان را صیانت کنیم راهی جز "تمرکز بر علوم سنتی" نداریم و در خوانش دیوبندی سنت ناظر بر فلسفه و علوم عقلی نیست و از این روست که حاملان علوم عقلی همچون فارابی و ابن سینا و خواجه نصیر الدین طوسی و سهروردی و شیعیان اسماعیلیه و تراث اخوان الصفاء مردود هستند و حتی نوآوری های افرادی همچون سید احمد خان و اقبال لاهوری و حتی ابوالعلاء مودودی نیز ناپسند تلقی می گردند.
✍به عبارت دیگر، در نگاه دیوبندیان "تمرکز بر علوم سنتی" به آنها این امکان را می دهد که فرزندان مسلمانان را از تماس با "علوم غیر اسلامی" برحذر دارند و این خود به استحکام "هویت دینی" یاری خواهد رساند. البته یک نکته را باید در اینجا اضافه کرد که دیوبندیان شبه قاره گرایش های متصوفه (و علی الخصوص طریقت چشتیه) داشته اند اما پس از جدایی هند و پاکستان و غلبه سلفیگری وهابی در پاکستان و تامین منابع درسی و مالی مدارس طالب در پاکستان توسط عربستان این بعد از گرایش های صوفیانه در طالبان محو شده است و به جای آن ایده های خلافت و جهاد و انتحار برجسته تر شده است.
✍حال با توجه به چنین عقبه فکری و عقیدتی آیا "امکان تغییر" در جهانبینی طالبان وجود دارد یا خیر؟ رهبر کنونی طالبان "هیبت الله آخوندزاده" است که متخصص در علم الحدیث می باشد و هیچ اثر فکری و نظری از او دیده نشده است. به عنوان مثال، شاه ولی الله دهلوی و حتی حجه الاسلام محمد قاسم نانوتوی صاحب اندیشه و فکر بودند و اگر هم با تشیع و فلسفه و علوم جدید مخالفت می کردند تلاششان (به زعم خودشان) این بود که دارای مبانی هستند و آثار مخالفشان را می خواندند و نقد می کردند ولی در سنت طالبان هیچ نشانی از "بحث" و "گفتگو" و "نقد" دیده نمی شود.
✍به نظرم تنها "امکان تغییر" به فرض حفظ و استمرار قدرت در دست طالبان "منطق پراکسیس قدرت" در نسبت با "جامعه" و "جهان پیرامون" است که قادر خواهد بود در یک پروسه طولانی مقتضیات زمان و مکان اجتماعی را بر شیوه طالبان تحمیل کند ولی این امکان نیز خود بسته به عوامل و مولفه های گوناگونی دارد که در حال حاضر همگی بر یک نقطه واحد قرار نگرفته اند و این خود می تواند در تاثیرگذاری منطق پراکسیس قدرت نقش عمده ای داشته باشد. به سخن دیگر، جهانبینی طالبان مبتنی بر یک "جهاندینی" ماضی-محور (و بی التفات به ساینس و تکنولوژی) است که محتوم به شکست است و هر جهاندینی که زمان و مکان اجتماعی را درک نکند "رفتنی" است.
سیدجوادمیری
#فرهیختگان، پیک آگاهی شماست
1 comment
Ali
👆نه متدینین سنتی ما در سال ۵۷ و نه طالبانِ دیروز و امروز، برای ساختن "ایران" و "افغانستان" نیامدند، این دو تعبیرِ ژئوپولتیکی برای آنها "معنایی" نداشت، هنوز هم ندارد. آنها برای ساختنِ "دنیایِ" خودشان آمدند، تا آنچه درپیش چشمشان میبینند درست همانی باشد که دوست دارند "دنیا باشد": لباسهای سنتی، مردهای ریشوی ژولیده، زنان در برقعِ خانهنشین، نمازهای جمعه، صدای بلند اذان از مساجد، مسجدهای آکنده از نمازگذاران، سنگسار زنان زانیه، تماشای قطع دست دزد... یکدسته چیزهای هم هست که دوست ندارند پیشچشم ببینند، ولی چون اکلمیته تحملاش میکنند: اتومبیل، هواپیما، تلویزیون، تلفن، و ساختمانهایی که شکلوشمایل "اسلامی" ندارند، از قوسهای مربوطه و مناره و گنبد و کاشیکاری و مقرنس و....
"فورمالیسم" بنمایه نموداریِ همه "دینداری"هاست. این آن دالانی بود که من از آن به "فرهنگ"بودگیِ دینداری رسیدم (در اوایلانقلاب). این همان لایهای از معنای "فرهنگ" است که از دورکیهم تا کتاب محوری تیلور درباب چیستی فرهنگ، جز بر آن متمرکز نبود. البته فرهنگبودگیِ "دین" منحصر به این فورمالیسم نیست؛ سویهای ژرفتر از فرهنگ آن است که من الهامگرفته از محور ماکسوبر-کلیفورد گیرتز واردش شدم و خودم را در خانهفکری شوقانگیزم یافتم: فرهنگ به مثابه زیستبومِ ذهنی.
تمام قرننوزدهم بجز از ماکسوبرِ متاخر که معنای فرهنگ چونان "ذهنیت" دستیافت، انسانشناسانِ میدانی انگشتشماری چون مالینوفسکی در اواخر هم بودند که در نیمهقرن بیستم آگاه از سرشت "ذهنیت" فرهنگ شدند، اما جلوتر نرفتند چون سخن از "ذهنیت" زدن در آن زمان جرات بزرگی میخواست که نخواستند حیثیتعلمیشان را در خطرِ آن قراردهند.
روحانیت و طالبان تصوری از موجودیتهایی که ما "ایران" یا "افغانستان" میخوانیم ندارند، آنها فهم از "قلمرو" دارند که با انگاره "بسطید" حاکم پیوستهاست؛ این همان انگارهای بود که در صدراسلام هم بود. اما این که آن "قلمرو"، "وطن"ای باشد که باید برای آبادی و بهروزی مردماناش کوشید، بکلی بیرون از دسترس ذهنیت طالبان و ولایتفقیه است. آن مخالفت با "ملیت" که خمینی میکرد، و آن مضحکهای که محمدمنتظری نسبت و مرزهایکشور میکرد، ریشه در این "بیمعنا"بودگی ایران به مثابه "وطن" نزد ایشان داشت.
هندسهذهنی خمینی و روحانیت و طالبان و داعش، "وطن" در ناسوت (یعنی) زمین "دارالسلام" است (سرزمینهایی که بیشتر مردماناش مسلماناند)، و در لاهوت "جوارِ رحمتِالاهی" است؛ بجز از ایندو برای آنان "وطن" هیچ معنای دیگری ندارد، هرگز هم نداشته است. عقیده "صدورانقلاب" که در ذهن خمینی پیداشد از همین نبودِ فهمای از "ایران"، و بودنِ فهمِ از "دارالسلام" نزد او برخاست.
بیتوجهی به این ظرائف هرمنوتیکی در نگاه به کردار و کُنِش روحانیت و طالبانای که تا این درجه از ساحت ذهنیتای که ما درآنیم بدورند، راه به داوریهای غلط خطرناکی از جانب ما میبرد، تا مثلا نتوانیم بفهمیم که چرا برای روحانیت حاکم، مسئله بهروزی مردم موضوعی متعلق به حوزه "امنیت" حکومتشان است، نه وظیفهای که به عنوان حاکم برگردن دارند. آنان "وظیفه"شان را جز ساختنِ form "اسلام" در جامعه و البته گسترش دادناش به "دارالاسلام" نمیدانند.
سوای خلطمبحثهای هرمنوتیکی، در فهم ذهنیتطالبانی و ذهنیت روحانیت خودمان، چنین خلطمبحثهایی خاکبرذهنهامان میپاشد تا در فهمِ درست دچار مشکل شویم بویژه که روحانیتحاکم در ایران، امروزه هنگام سخن از مفاهیموانگارههای مدرن هم استفاده میکنند (مثل خودِ همین "عمقاستراتژیک). این موجب میشود تا نفهمیم که در چارچوبه ذهنیت ایشان "عمقاستراتژیک" هرگز همانی نیست که در ذهن ما هست. برای ما "عمقاستراتژیک" در چارچوبه مقوله "ایران" به مثابه موجودیتای ژئوپولتیکی مطرح است، درحالی که در ژئوپولتیک ولایتفقیه، این اصطلاح در امتداد انگارهکهن "قلمرو" (نه ایران) که شامل جنوبعراق و صفحاتِ استقرار علویانِ سوریه و شیعیانِ جنوب لبنان و غرب یمن است، طرح میگردد. درواقع ولایتفقیه اینها را هم جزو "قلمرو" بالقوه خودش میداند تا حواشی آن مناطق (یعنی شمالعراق و باقی سوریه و یمن) عمقاستراتژیک واقعیاش باشد. ببینید که چه گسستی بین ذهن ماها و ذهنآنها هست!
این گسست که در حولِ آن اقسام خبطوخطاها و بدفهمیها از جانب ما که آن ذهنیتایشان را نداریم صورتمیبندد، موجب آن میشود که در عمل به چیستی و کیستی آنان نابینا شویم و مثلا آنان را با صفویان مشابه بگیریم، یا که محققان اندیشکدههای سیاسی غرب سخن از "هویتِافغان" طالبان بزنند، که بنابر بحثی که کردم بکلی نادرست، بلکه پرتاز مرحله است.
یادمان باشد که وقتی در مقولات میانفرهنگی راه میرویم، به لحاظ فهمی در "میدانمین" هستیم! هر قدمِ فهمی میتواند که آخرین گام در سیر فهمِ دُرست باشد!
آنها برای ساختنِ "دنیایِ" خودشان آمدند، تا آنچه درپیش چشمشان میبینند درست همانی باشد که دوست دارند "دنیا باشد": لباسهای سنتی، مردهای ریشوی ژولیده، زنان در برقعِ خانهنشین، نمازهای جمعه، صدای بلند اذان از مساجد، مسجدهای آکنده از نمازگذاران، سنگسار زنان زانیه، تماشای قطع دست دزد...
یکدسته چیزهای هم هست که دوست ندارند پیشچشم ببینند، ولی چون اکلمیته تحملاش میکنند: اتومبیل، هواپیما، تلویزیون، تلفن، و ساختمانهایی که شکلوشمایل "اسلامی" ندارند، از قوسهای مربوطه و مناره و گنبد و کاشیکاری و مقرنس و....
"فورمالیسم" بنمایه نموداریِ همه "دینداری"هاست. این آن دالانی بود که من از آن به "فرهنگ"بودگیِ دینداری رسیدم (در اوایلانقلاب). این همان لایهای از معنای "فرهنگ" است که از دورکیهم تا کتاب محوری تیلور درباب چیستی فرهنگ، جز بر آن متمرکز نبود.
البته فرهنگبودگیِ "دین" منحصر به این فورمالیسم نیست؛ سویهای ژرفتر از فرهنگ آن است که من الهامگرفته از محور ماکسوبر-کلیفورد گیرتز واردش شدم و خودم را در خانهفکری شوقانگیزم یافتم: فرهنگ به مثابه زیستبومِ ذهنی.
تمام قرننوزدهم بجز از ماکسوبرِ متاخر که معنای فرهنگ چونان "ذهنیت" دستیافت، انسانشناسانِ میدانی انگشتشماری چون مالینوفسکی در اواخر هم بودند که در نیمهقرن بیستم آگاه از سرشت "ذهنیت" فرهنگ شدند، اما جلوتر نرفتند چون سخن از "ذهنیت" زدن در آن زمان جرات بزرگی میخواست که نخواستند حیثیتعلمیشان را در خطرِ آن قراردهند.
روحانیت و طالبان تصوری از موجودیتهایی که ما "ایران" یا "افغانستان" میخوانیم ندارند، آنها فهم از "قلمرو" دارند که با انگاره "بسطید" حاکم پیوستهاست؛ این همان انگارهای بود که در صدراسلام هم بود. اما این که آن "قلمرو"، "وطن"ای باشد که باید برای آبادی و بهروزی مردماناش کوشید، بکلی بیرون از دسترس ذهنیت طالبان و ولایتفقیه است.
آن مخالفت با "ملیت" که خمینی میکرد، و آن مضحکهای که محمدمنتظری نسبت و مرزهایکشور میکرد، ریشه در این "بیمعنا"بودگی ایران به مثابه "وطن" نزد ایشان داشت.
هندسهذهنی خمینی و روحانیت و طالبان و داعش، "وطن" در ناسوت (یعنی) زمین "دارالسلام" است (سرزمینهایی که بیشتر مردماناش مسلماناند)، و در لاهوت "جوارِ رحمتِالاهی" است؛ بجز از ایندو برای آنان "وطن" هیچ معنای دیگری ندارد، هرگز هم نداشته است.
عقیده "صدورانقلاب" که در ذهن خمینی پیداشد از همین نبودِ فهمای از "ایران"، و بودنِ فهمِ از "دارالسلام" نزد او برخاست.
بیتوجهی به این ظرائف هرمنوتیکی در نگاه به کردار و کُنِش روحانیت و طالبانای که تا این درجه از ساحت ذهنیتای که ما درآنیم بدورند، راه به داوریهای غلط خطرناکی از جانب ما میبرد، تا مثلا نتوانیم بفهمیم که چرا برای روحانیت حاکم، مسئله بهروزی مردم موضوعی متعلق به حوزه "امنیت" حکومتشان است، نه وظیفهای که به عنوان حاکم برگردن دارند. آنان "وظیفه"شان را جز ساختنِ form "اسلام" در جامعه و البته گسترش دادناش به "دارالاسلام" نمیدانند.
سوای خلطمبحثهای هرمنوتیکی، در فهم ذهنیتطالبانی و ذهنیت روحانیت خودمان، چنین خلطمبحثهایی خاکبرذهنهامان میپاشد تا در فهمِ درست دچار مشکل شویم بویژه که روحانیتحاکم در ایران، امروزه هنگام سخن از مفاهیموانگارههای مدرن هم استفاده میکنند (مثل خودِ همین "عمقاستراتژیک). این موجب میشود تا نفهمیم که در چارچوبه ذهنیت ایشان "عمقاستراتژیک" هرگز همانی نیست که در ذهن ما هست.
برای ما "عمقاستراتژیک" در چارچوبه مقوله "ایران" به مثابه موجودیتای ژئوپولتیکی مطرح است، درحالی که در ژئوپولتیک ولایتفقیه، این اصطلاح در امتداد انگارهکهن "قلمرو" (نه ایران) که شامل جنوبعراق و صفحاتِ استقرار علویانِ سوریه و شیعیانِ جنوب لبنان و غرب یمن است، طرح میگردد. درواقع ولایتفقیه اینها را هم جزو "قلمرو" بالقوه خودش میداند تا حواشی آن مناطق (یعنی شمالعراق و باقی سوریه و یمن) عمقاستراتژیک واقعیاش باشد. ببینید که چه گسستی بین ذهن ماها و ذهنآنها هست!
این گسست که در حولِ آن اقسام خبطوخطاها و بدفهمیها از جانب ما که آن ذهنیتایشان را نداریم صورتمیبندد، موجب آن میشود که در عمل به چیستی و کیستی آنان نابینا شویم و مثلا آنان را با صفویان مشابه بگیریم، یا که محققان اندیشکدههای سیاسی غرب سخن از "هویتِافغان" طالبان بزنند، که بنابر بحثی که کردم بکلی نادرست، بلکه پرتاز مرحله است.
یادمان باشد که وقتی در مقولات میانفرهنگی راه میرویم، به لحاظ فهمی در "میدانمین" هستیم! هر قدمِ فهمی میتواند که آخرین گام در سیر فهمِ دُرست باشد!