مرگ ژوزف استالين، درس بزرگيست. شاخصترين ديكتاتور قرن بيستم تا ساعتها بعد از سكته، هنوز در بسترش، زندهبود و در تنهايي، جان میكند. در حالی كه تيم پزشکیِ مخصوص ، تنها چند قدم دورتر مستقر بودند، ژوزفِ مخوف از رسيدن سادهترين امداد طبي، محروم ماند.
صبح بعد از سكته، عليرغم تاخير طولاني و بیسابقه او برای آغاز برنامه روزانه، هيچ یک از اعضاي مضطرب دفتر و گارد، جرات نكرده بودند در بزنند و حالش را بپرسند. شب قبل، پيرمرد مخوف وقتي مي رفت بخوابد به لفظِ مباركِ خودش، گفته بود كسي مزاحمش نشود! فرمان او، هرچه بود ، در سراسر دنياي سرخ، ياسايي مقدس بود.
ساعتها طول كشيد تا مسئولين دفتر جرات كردند تا به هيات رييسه اتحاد جماهير شوروي خبر دهند كه استالين از اتاق خواب خارج نشده است . اعضاي دفتر و افسران گارد، ميترسيدند تمام اينها، نقشه پيرمرد موذي براي سنجش ميزان وفاداري آنها باشد. اعضاي كادر رهبري شوروي هم تا همهشان جمع نشدند، جرات نكردند در اتاق خواب را بگشايند. آنها هم میترسيدند مانند دهها چهره شاخص حزب و ارتش، به اتهام واهي دسيسه عليه استالين، راهي سياه چالهاي موحش ک.گ.ب. در ميدان لوبيانكا شوند.
آنجا روي تخت، صورت بنفش پيرمرد مفلوک، اصلا شبيه امپراطور نيمي از ارض مسكون نبود. مردي كه چند سال پيش از آن، نظم دو قطبي جهان را معماري كرده بود، از تنظيم مصلحت شخص خودش ناتوان ماند!
ديكتاتورها، چون نيک بنگري، به طرز رقت باري، بیكس و تنهايند.