قصهی ابراهیم و پسرانش _ ۳
و ریشه اختلافات اعراب و بنی اسرائیل
.... هاجر مدتى را با خوردن غذا و نوشیدن آبى که ابراهیم باقى گذاشته بود سپرى نمود؛ تا این که آب و غذاى آنها تمام شد . اندک اندک تشنگى بر او و اسماعیل عارض شد... قصه کوتاه کنم؛ بقیه ماجرا، از جمله سعی صفا و مروهی هاجر و جوشیدن چشمه زمزم زیر پای اسماعیل را همگان دانند.
مدتها، ابراهیم گاه و بیگاه و پنهان از ساره به دیدار هاجر و اسماعیل مىرفت. تا اینکه ساره از این سرزدنها آگاه شد و به ابراهیم دستور کشتن اسماعیل را داد. ابراهیم ابتدا زیر بار نمیرفت، اما چه میتوانست بکند؟ حرف زن متمولش را که نمیتوانست زمین بیاندازد. بهمین دلیل یک شب در عالم خواب مشاهده نمود که خداوند به او فرمان مىدهد که فرزند خود را ذبح نماید (چنین خواب دیدنها هم سیرهی پیغمبران است). برای ابراهیم عجیب بود که متوجه شد صدای خداوند خیلی شبیه صدای ساره است.
ابراهیم وقتی دید سنبه خیلی پر زور است، فرزند خود را به رو انداخت تا از پشت، سر او را ببُرّد، چاقو را برگردن او کشید، ولى مهر پدری مانع از فشار بر روی چاقو میشد و چاقو نمیبُرید. فکر کرد چاقو کند شده. چند بار آن را تیز کرد و نتیجهای نگرفت. اینجا بود که مجدداً وحی الهی برایش کارساز شد و باقی ماجرا...
پس از این ماجرا، ساره که میدید حریفِ وحیهای خدای ابراهیم نمیشود، نمیدانم چه چارهای اندیشید که پس از مدتی باردار شد. پس از 9 ماه او هم پسر کاکلزری دیگر برای ابراهیم آورد که اسمش را اسحاق گذاشتند.
بدین ترتیب، ابراهیم به چیزی بیشتر از آرزویش که ادامه پیامبری توسط فرزندش باشد رسید و جد بزرگ دو قوم شد و برای هر قوم یک پیغمبر؛ نیای بزرگ عرب از طریق پسرش اسماعیل، و نیای بزرگ بنی اسرائیل از طریق پسر دیگرش اسحاق.
...و ریشهی اختلاف اعراب و بنیاسرائیل را، چنین پایه گذاشت؛
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.https://t.me/TanzeTalkh2/895