گردنبند.pdf
301.9 KB
عصر جمعه به صرف "داستان کوتاه"
📖 "گردن‌بند"
✍ نوشته موپاسان
@HosseinGaeeni
در پست آخرم در اینستاگرام پرسشی درباره این داستان مطرح کردم.
instagram.com/hosseingaeeni

1 comment

اگرچه او دختر زیبایی بود اما می‌دانست زیبایی و دلربایی حکم هیچ‌ چیز را ندارد؛ نه شان و مقام  می‌آورد نه جای خانواده را می‌گیرد. حتی گاهی دردسرش بیشتر است.
فقیر بود. رنج نداری و برآورده نشدن رویاهایش هر از گاهی مثل بختک بر سرش می‌افتاد اما پذیرفته بود تلاش برای بهبود اوضاع، تنها راه حل زندگی‌ست. اهل کتاب بود و یاد گرفته بود چطوربا گل‌های طبیعی تزئینات زنانه بسازد وبفروشد. 
وقتی به مهمانی کاخ دعوت شد با شوق به همسرش گفت بهترین فرصت برای بهبود وضع شغلی او فراهم خواهد شد چرا که می‌توانستند افراد زیادی را در آنجا ملاقات کنند. 
پیراهن ساده و زیبایی تدارک دید. با گلهای فصل، تزیینات و آویزی برای خود ساخت و به مهمانی رفت.
او تنها زن مهمانی بود که زیبایی ذاتی‌ش دستکاری نشده بود، آویزهایی از گل طبیعی به گردن و موهایش خودنمایی می‌کرد و دانستنی‌های زیادی از مفاخر شعر و ادب فرانسه می‌دانست.
کمی رقصید و تمام مدتی که سایر زنان مشغول رقص بودند باب صحبت را با افراد بیشتری باز کرد.
هفته‌ی بعد، ماتیلد پیرو نامه‌ای که دریافت کرده بود در یکی از اتاقهای وزارت‌خانه منتظر بود تا برای شغلی در یکی از ادارات، با او گفتگو کنند.