زوال و بازتعریف: تأملی کوتاه در آنچه برای روانکاوی رخ داده است
نویسنده: علی فیضی
سرنوشت روانکاوی را معمولاً در دو روایت متضاد خلاصه می‌کنند: یا به‌عنوان نظریه‌ای که کاملاً مرده است، یا به‌عنوان رویکردی زنده و پویا که صرفاً در حال تحول و بازسازی است. اما بررسی داده‌های کتاب‌سنجی و تحلیل آن از منظر فلسفه علم، تصویری پیچیده‌تر ارائه می‌دهد: روانکاوی از جایگاه مرکزی خود در روان‌شناسی تجربی و روان‌پزشکی علمی فاصله گرفته، در حالی که در برخی حوزه‌های تفسیری و فرهنگی همچنان حضور دارد.
در این نوشته استدلال می‌کنم که این تحول را می‌توان به‌عنوان نمونه‌ای از تغییر وضعیت یک برنامه پژوهشی بررسی کرد: برنامه‌ای که در شکل کلاسیک خود با چالش‌هایی درباره قدرت توضیحی و آزمون‌پذیری مواجه شده، اما از طریق تغییر قلمرو کاربرد و بازتعریف نوع ادعای معرفتی خود به حیات ادامه داده است.
کاهش جایگاه روانکاوی در علم تجربی
مطالعات کتاب‌سنجی اخیر نشان می‌دهند که حضور فروید و روانکاوی در جریان اصلی روان‌شناسی و روان‌پزشکی طی دهه‌های اخیر کاهش یافته است. یئونگ (۲۰۲۱) نشان می‌دهد که استناد به آثار فروید در روان‌شناسی و روان‌پزشکی نسبت به دهه‌های میانی قرن بیستم کاهش قابل توجهی داشته است، در حالی که حضور فروید در حوزه‌هایی مانند علوم انسانی و مطالعات فرهنگی الگوی متفاوتی را نشان می‌دهد.
این داده‌ها به معنای ابطال همه ادعاهای روانکاوی نیستند؛ اما نشان می‌دهند که روانکاوی دیگر جایگاه مرکزی سابق را در تولید دانش تجربی روان‌شناسی ندارد. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه مرگ یک سنت فکری، بلکه کاهش نقش آن به‌عنوان یک برنامه پژوهشی غالب در روان‌شناسی علمی است.
روانکاوی از منظر لاکاتوش: برنامه‌ای پیش‌رونده یا پس‌رونده؟
برای ارزیابی وضعیت یک سنت نظری، ایمره لاکاتوش معیار مهمی ارائه می‌کند: یک برنامه پژوهشی زمانی پیش‌رونده است که بتواند مسائل جدید ایجاد کند، پیش‌بینی‌های تازه ارائه دهد و دستاوردهای تجربی تولید کند. صرف وجود پیروان یا تداوم یک زبان نظری برای نشان‌دادن سلامت یک برنامه پژوهشی کافی نیست.
از این منظر، می‌توان استدلال کرد که روانکاوی کلاسیک با یک مسئله جدی مواجه شده است: کاهش توان آن در تولید فرضیه‌های تجربی جدید و رقابت با برنامه‌های پژوهشی رقیب در روان‌شناسی معاصر.
این بدان معنا نیست که همه مفاهیم روانکاوی بی‌ارزش شده‌اند؛ بلکه به این معناست که وضعیت آن به‌عنوان یک برنامه پژوهشی تجربی، با معیارهای لاکاتوشی، با چالش‌های جدی روبه‌رو است.
تغییر قلمرو و تغییر نوع ادعا
یکی از ویژگی‌های مهم تاریخ روانکاوی، تغییر جایگاه آن از حوزه‌های تجربی روان‌شناسی به حوزه‌هایی مانند مطالعات فرهنگی، ادبیات و نظریه اجتماعی است. این تحول را می‌توان به دو شکل متفاوت تفسیر کرد.
از یک دیدگاه، این تحول نشان‌دهنده توانایی یک نظریه برای یافتن کاربردهای جدید در حوزه‌های متفاوت معرفتی است. یک نظریه ممکن است در یک قلمرو به‌عنوان توضیح علّی موفق نباشد، اما در قلمروی دیگر به‌عنوان چارچوبی تفسیری همچنان ارزشمند باشد.
اما از دیدگاهی انتقادی‌تر، می‌توان پرسید آیا این انتقال، پاسخی به کاهش موفقیت روانکاوی در حوزه‌هایی بوده است که در آنها آزمون تجربی، پیش‌بینی و مقایسه نظریه‌ها اهمیت بیشتری دارد.
نکته اصلی در اینجا این نیست که علوم انسانی فاقد معیارهای ارزیابی هستند؛ بلکه معیارهای ارزیابی در این حوزه‌ها با علوم تجربی متفاوت‌اند. بنابراین مسئله بنیادی این است که روانکاوی در هر حوزه دقیقاً چه نوع ادعای معرفتی مطرح می‌کند.
کوهن و مسئله بقای چارچوب‌های نظری
توماس کوهن نشان داد که چارچوب‌های علمی صرفاً با مشاهده چند ناهنجاری کنار گذاشته نمی‌شوند. پارادایم‌ها درون اجتماعات علمی، نظام‌های آموزشی و شیوه‌های خاص تعریف مسئله تثبیت می‌شوند.
از این منظر، بقای روانکاوی پس از کاهش جایگاه آن در روان‌شناسی تجربی را می‌توان به‌عنوان نمونه‌ای از ادامه حیات یک سنت نظری در اجتماع‌ها و قلمروهای معرفتی متفاوت بررسی کرد.
با این حال، برای ارزیابی علمی یک برنامه پژوهشی، پرسش لاکاتوشی همچنان باقی می‌ماند: آیا این تداوم با تولید دانش جدید همراه است یا صرفاً نشان‌دهنده بقای یک چارچوب تفسیری است؟
اثربخشی درمانی و مسئله نظریه
یکی از مهم‌ترین استدلال‌های معاصر در دفاع از روانکاوی، اشاره به اثربخشی برخی درمان‌های روان‌پویشی است. اما این استدلال با یک مسئله معرفت‌شناختی مهم مواجه است:
اثربخشی یک مداخله درمانی، به‌تنهایی صحت نظریه‌ای را که برای توضیح اثر آن ارائه می‌شود اثبات نمی‌کند.


https://t.me/AcademyofPsychotherapy

Comments

Be the first to add a comment