داربست
من داربست گوشهی این باغ بیگلم
ای نو دمیده تاک!
از جنگل بزرگم و در این زمین سخت
بنشستهام به خاک
در خون من هنوز
شور زنو شکفتن و جوش جوانه نیست
بنگر که در شکاف دلم از هوس تهی
سبزینهای٫گلی که بر آرد زبانه نیست
اما چه برگها
در جنگل نهفتهی جان٫ باد میخورد
اما چه باغها
از شاخسار خاطره ٫ پرواز می کند
بذری دگر به سینه این دشت کاشتن
طرحی دگر به باغ بهاران نگاشتن
در رهگذار غارت طوفان ریشه کن
پیوند داشتن
رفتن٫ ولی به لب
لبخند داشتن...
بردار سر زخاک
ای نازنین نهال
بر بازوان من بنه آن ساقهای ترد
آن میوههای کال
در پنجههای بستهی تو این درنگ چیست؟
گاه درنگ نیست
پیش آی و باز شو
بر دست من بایست
بر دوش من بمان
همبسته با شکسته دل٫ پر نیاز شو
در گردنم بپیچ
بر پیکرم بتاب
بالا بگیر و برشو و در بام نیمروز
پر کن به جام سبز٫ می از خون آفتاب
باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه و سرود
انبوه خستگان غم از دل نهاده را.............
سیاوش کسرایی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing