‌
سرانجام گمانم این مغز وامانده‌ام باعث مرگم شود. روزهای اخیر، سومین باری است که باز هم در مغزم عارضه‌ای رخ می‌دهد. زمستان سال ۱۳۹۳، وقتی سرباز بودم، یک بیماری ناشناخته‌ی مغزی، اما درمان‌شدنی گرفتم، که حدود ۴۰ روز طول کشید تا درمان شوم و در آن دوران بسیار اذیت شدم. آن هنگام بیمه‌ی تکمیلی سربازی بودم و هزینه‌ی زیادی نکردم. پاییز و زمستان ۱۳۹۸ هم دوباره یک بیماری عجیب دیگر گرفتم که دو متخصص گوش‌وحلق‌وبینی رفتم و پنج جلسه هم پیش متخصص مغزواعصاب رفتم و آن‌قدر آزمایش دادم و دارو عوض کردم تا پس‌از حدود سه ماه بهبودی حاصل شد. البته باز هم قرار بود توسط همان متخصص مغزواعصاب معاینه شوم؛ اما دیگر کرونا آمد و قرنطینه‌ی سراسری شد و سپس مادرم درگذشت و من هم دیگر پی‌اش را نگرفتم. دیگر هم آن بیماری و عوارضش را مشاهده نکردم. تمام مراحل درمان و آزمایش‌های این بیماری هم، مبلغ قابل‌توجهی نشد؛ زیرا بیمه‌ی روستایی بودم که تقریباً ۹۰٪ از هزینه‌ها را بیمه پوشش می‌داد و من فقط ۱۰٪ را پرداخت کردم. تمام نوبت‌ها را هم اینترنتی می‌گرفتم و سر ساعت هم متخصص معاینه می‌کرد و با وجود شلوغی بیمارستان، چون اینترنتی نوبت می‌گرفتم، زودتر از دیگران راهی می‌شدم. از سه روز پیش هم یک بیماری و عارضه‌ی دیگری در خودم دیده‌ام که برخلاف انتظار پزشکِ اورژانس بیمارستان، معلوم شد مشکل از مغز من است و حالا باید روند درمانش را طی کنم. همه‌ی این سه بیماری هم با وجود همه‌ی تفاوت‌های‌شان، یک وجه مشترک داشتند و آن چیزی نبود جز اضطراب و استرس! این یک کیلو مغزمان گویا همه چیزمان است. با کوچک‌ترین اختلالی وامی‌رود و با کم‌ترین اضطرابی یک جای آدم از کار می‌افتد. استرس که می‌گیری، مغز هم مضطرب می‌شود و می‌زند فلان جای آدمی را مختل می‌کند. کاش اگر قرار است روزی بمیرم، فرصت این را داشته باشم تا کارهایم را سروسامان بدهم و ناگهانی و علیل و ازکارافتاده به فنای باقی نروم! گرچه من دیگر مدت‌هاست که وصیت‌نامه‌ام را نوشته‌ام و فردی را هم برای انجام آن درنظر گرفته‌ام؛ ولی آدمی است دیگر. هزار بستگی و وابستگی به این جهان دارد. مانند آن درویش دکانِ عطاریِ «عطار» نیستم که بی هیچ دل‌بستگی، سنگی را بالین سر خود کنم و سر بر آن بگذارم و بمیرم! آدمی در لحظه‌های آخر، پر از زندگی و حرف است. شاید هیچ زمانی مانند زمان مرگ، سرشارتر از زندگی نباشیم؛ اما اگر آن لحظه مغزم کار نکند چه؟ نه بتوانی بگویی و نه بتوانی بنویسی و نه هیچ! چه سخت است که ناگفته بروی. هیچ‌کس هم نخواهد دانست در تو چه می‌گذشت. اکنون که می‌توانند بدانند همْ حس‌وحالش را ندارند. نمی‌دانم این مغزِ احتمالاً معیوبم تا کجا یاری‌ام خواهد کرد و تا کجا آگاهی و خودآگاهی و زبان و کلام و اندام‌های مرا زنده و سرپا نگاه خواهد داشت؛ اما اگر روزی آمد که از زندگی افتادم و فتاده شدم، دیگر زنده بودن هم لزومی ندارد؛ زیستنِ هاوکینگ‌وار را بلد نیستم. نمی‌خواهم بلد هم باشم. همان مرگ را ترجیح می‌دهم در آن شرایط. تجربه نشان داده‌است که آن که به زندگی مشتاق‌تر است، زندگی‌اش کوتاه‌تر است. مرگ خلاصه خواهد آمد. حالا هم که گرفتار این دنیا شده‌ایم. مغزمان هم که یکی‌درمیان از کار می‌افتد. تا هستیم برویم ببینیم آخرش چه خواهد شد.

#مغز

@REsearchers

6 comments

ایشالا تنتون همیشه سلامت باشه و مشکلتون هم به زودی برطرف بشه، بی اغراق جز معدود افرادی هستید که توی فضای مجازی دیدم که واژه انسانیت با افتخار براشون قابل کاربرده، ایشالا که عمرتون زیاد باشه و موقع رفتن که برای هممون هم نوشته شده بدون حسرت و کار نکرده باشه🙏🏼
Mohsen
ایشالا تنتون همیشه سلامت باشه و مشکلتون هم به زودی برطرف بشه، بی اغراق جز معدود افرادی هستید که توی فضای مجازی دیدم که واژه انسانیت با افتخار براشون قابل کاربرده، ایشالا که عمرتون زیاد باشه و موقع رفتن که برای هممون هم نوشته شده بدون حسرت و کار نکرده باشه🙏🏼
درود و عرض ارادت خدمت شما دوست نادیده. خیلی محبت دارید به من. جهان با همه‌ی بدی‌هایش پر از زیبایی است و جای کنج‌کاوی دارد؛ اما بدن آدمی و عمر آدمی کفاف این‌همه را نمی‌دهد. امیدوارم شما نیز همیشه تن‌درست باشید و به لب‌خند بزیید.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
ان‌شاالله
سلام، امیدوارم هر چه سریعتر خوب شوید
من همواره متون پر معنی شما را می‌خوانم و لذت می‌برم انشاالله سلامتی برقرار شود
دست مریزاد