...
به انتظار،
که تا چشم‌ها عادت کنند نبودن‌ها را؛
خورشید خون‌افشان
خداحافظیش را کرد و رفت.
و جنوب خواهروار
با گرمی،
آغوش گشود به دلتنگی‌هایم.
سر بر زانو،
حضور موج بود و دل دلِ دلتنگی...
و هق هقی که گم شد
میان هجوم آب و سختیِ ساحل.
تو بودی و بغضی و اشکی و ...
غروب چه صبورانه مرا تاب آورد.
شیراز
نهم دیماه ۱۴۰۰

Comments

Be the first to add a comment