... آی... خاکم درد میکند... این خاک، بوی عشق نمیدهد، خستهاست... رنجور است ببین درختش را... از بوی دود از هراس شعلهها کِز کرده لبهی پرتگاه! آی... کوه من درد میکند! آی... قلب من درد میکند! مگر چقدر اشک داریم؟ مگر این شعلههای غم، با ابر چشمان ما خاموش میشوند؟! آی... درد درد درد