. درد هم وقتی خودمانی شد و جا خوش کرد گوشهی دل، مشکل بتوان خلاص شد از دستش... کِز میکند یک گوشه بیصدا; ولی تا لبخندی بخواهد بشکفد، تا قهقههای بخواهد بجوشد از عمق جان، یک دفعه سر و کلهاش پیدا میشود. انگار یک لایه خاکستر میپاشد بر سر همه چیز! میکشد گرمای نفس را در بُنِ وجود...