به خط باریکی از نور می‌رسند دیدگانت،
تا رهایی،
آواز ناخوانده‌ی هزار کولیِ خانه به دوش را
از گلدسته‌ای دور
میان غبار و مه؛
میان همهمه‌ی گنجشکان سحرخیز؛
فریاد برآورد!
ما هنوز دست‌هایمان برای گرم شدن،
خورشیدی یگانه را فرا می‌خواند...
ما هنوز آوازهایمان را
_با گلویی پربغض_
به یک زبان می‌خوانیم...
من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم،
با چشمانی که هرگز خشک نمی‌شوند!

هفتم دیماه هزار و چهارصد
شیراز

Comments

Be the first to add a comment