به خط باریکی از نور میرسند دیدگانت، تا رهایی، آواز ناخواندهی هزار کولیِ خانه به دوش را از گلدستهای دور میان غبار و مه؛ میان همهمهی گنجشکان سحرخیز؛ فریاد برآورد! ما هنوز دستهایمان برای گرم شدن، خورشیدی یگانه را فرا میخواند... ما هنوز آوازهایمان را _با گلویی پربغض_ به یک زبان میخوانیم... من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم، با چشمانی که هرگز خشک نمیشوند!