🗯 تصور کنین دوتا آقا توی خیابون با هم دعواشون میشه و خیلی عصبانی‌ان از دست همدیگه. احتمالاً یکی از کارهایی که موقع دعوا انجام میدن، فحش دادن به همدیگه‌ست. چرا؟ چرا این فکر به ذهنشون می‌رسه که واکنش "طبیعی" به خشم، به کار بردن یه سری واژه‌ست که ما اون‌ها رو به اسم «فحش» می‌شناسیم؟ چرا این فکر به ذهنشون نرسیده یا نمی‌رسه که وقتی از دست هم عصبانی‌ان و با هم دعوا دارن و در حالی که خیلی خشمگین‌ان، با همدیگه تو خیابون برقصن؟ سؤال دوم: به کی فحش میدن؟ عموماً به خودشون؛ و اگه خیلی عصبانی بشن، به اعضای مؤنث خانواده و فامیل، مثل مادر، خواهر و عمه. چرا؟

🗯 این دو نفر با هم دعوا دارن، چرا به افراد دیگه‌ای فحش داده میشه که حتی روحشونم از وجود چنین دعوا و درگیری‌ای خبر نداره؟ و اگه قراره به افراد دیگه (و نه خودشون)، فحش داده بشه، چرا به مادر یا خواهر فحش داده میشه؟ چرا مثلاً به برادر یا دخترعمو فحش داده نمیشه؟ یا معلم دورۀ دبستان فرد مقابل؟ سؤال سوم: چه فحش‌هایی داده میشه؟ عموماً فحش‌ها از این قبیله که خودِ فرد مقابل یا اعضای مؤنث خانواده‌ش به عنوان مفعول رابطۀ جنسی در نظر گرفته میشن. یا اعضای مؤنث خانواده به عنوان روسپی قلمداد میشن. چرا؟ مثلاً چرا به عنوان فحش، طرف مقابل رو به عنوان فاعل رابطۀ جنسی قلمداد نمی‌کنن؟ فرق بین مفعول و فاعل در یه رابطۀ جنسی چیه؟

🗯 پاسخ سؤال‌های بالا همگی به «فرهنگ» و «جامعه» مربوط میشه. ما این‌طور رفتار می‌کنیم، چون جامعه و فرهنگ به ما این‌طور آموختن. اما در مورد مثال فحش، یه نکتۀ جالبی وجود داره: حتی در اون لحظاتی که خون جلوی چشم ما رو گرفته و اختیار کارهامون دست خودمون نیست و اصطلاحاً "رد دادیم"، باز هم فرهنگ و جامعه هستن که به کارها و افکار و احساسات ما جهت میدن. فرهنگ ما به ما این‌طور آموخته که فاعل بودن در رابطۀ جنسی نشانۀ قدرته، و مفعول بودن، نشانۀ ضعف و زبونیه (و برای مرد حتی نشانۀ بی‌آبروییه). فحش‌ها تو فرهنگ‌های مختلف نشان از این داره که اون فرهنگ‌ها چه چیزی رو ارزش قلمداد می‌کنن. مثلاً در فرهنگ‌هایی که ازدواج‌های گروهی وجود داره و رابطۀ جنسی یک زن با چند مرد، امر مذمومی محسوب نمیشه (مثل برخی از قبایل استرالیایی)، آیا از نسبت دادن روسپی‌گری به اعضای مؤنث خانواده، به عنوان فحش استفاده می‌کنن؟ اصلاً چنین چیزی فحش محسوب میشه در اون فرهنگ؟

🗯 یا مثلاً فروید تو کتاب «موسی و یکتاپرستی» نوشته که ترک‌های اروپا وقتی می‌خوان به مسیحی‌ها فحش بدن، از عبارت "سگ ختنه‌نشده" استفاده می‌کنن. چون فرهنگ اونها بهشون آموخته که ختنه یه امر باارزشیه و در نتیجه یادآوری این نکته که طرف مقابلشون ختنه نشده، اون فرد رو از نظر اونا حقیر و زبون نشون میده. فرهنگ فقط طرز پوشش و نوع موسیقی‌هایی که گوش میدیم و زبانِ صحبت کردن ما رو نمی‎سازه؛ فرهنگ بسیاری از جنبه‌های زندگی ما رو که برای ما "عادی"، "طبیعی"، و یا حتی "محصول نورون و ژن" جلوه می‌کنه، می‌سازه. برای این‌ که میزان و عمق تأثیر فرهنگ در زندگی خودمون رو بفهمیم، باید به فرهنگ‌های دیگه و یا انسان‌هایی که از بچگی همراه با حیوون‌ها بزرگ شدن، رجوع کنیم و ببینیم انسان‌ها به چه انواع دیگه‌ای هم زندگی کردن و می‌کنن.

📢 فیل زاکرمن (جامعه‌شناس، اهل آمریکا) در کتاب «درآمدی بر جامعه‌شناسی دین» در مورد دو دختر به نام‌های آمالا و کامالا نوشته که در 9 سالگی و در حالی که سال‌ها بین گرگ‌ها زندگی می‌کردن، توسط انسان‌ها پیدا شدن (دهۀ 1920). این دو دختر چهار دست و پا راه می‌رفتن؛ به زبان آدم حرف نمی‌زدن و زبان آدم‌ها رو هم نمی‌فهمیدن؛ نمی‌تونستن بایستن یا با قامت راست راه برن؛ عاشق خوردن گوشت خام، مخصوصاً لاشه بودن؛ فقط با دهن (و بدون استفاده از دست) غذا می‌خوردن؛ مثل سگ‌ها آب رو با لیس زدن می‌خوردن و وقتی هوا گرم بود، زبونشون رو بیرون می‌آوردن و له‌له می‌زدن.
زاکرمن بعد از این مورد می‌نویسه: "هویت ما را عمدتاً محیط [فرهنگی و] اجتماعی‌مان معین می‌کند. آیا می‌توانید تصور کنید که چه شخص متفاوتی بودید اگر همۀ دوران کودکی‌تان را در کُنام گرگ‌ها سر کرده بودید؟ آیا آن وقت هم همین سلیقۀ موسیقایی‌تان را می‌داشتید؟ ... اصلاً چیزی در شما مثل الانتان می‌بود؟"

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment