📌*استراتژی یک کار تیمی است، اما ارزش نهایی که خلق می‌شود به دخالت مستقیم مدیرعامل بستگی دارد.*
📍مک‌کینزی شش نقشی را معرفی می‌کند که مدیرعامل نباید آن‌ها را تفویض کند؛ زیرا موفقیت استراتژی و خلق ارزش پایدار در نهایت به این نقش‌ها وابسته است:
۱.*انتخاب نحوه مشارکت در استراتژی*
*(The CEO chooses how to engage in strategy)*
مدیرعامل باید به اندازه کافی نزدیک به طراحی و اجرای استراتژی باشد تا بتواند قضاوت خود را در مهم‌ترین مسائل اعمال کند. او باید کسب‌وکار را به‌صورت دانه‌ای بشناسد، در تصمیم‌گیری‌های مربوط به تخصیص منابع مشارکت کند، بودجه را با استراتژی هم‌راستا نگه دارد و پس از اجرای تصمیم‌ها، بررسی کند که آیا انتخاب استراتژیک موفق بوده یا نه. مثال برجسته: A.G. Lafley در Procter & Gamble که جلسات استراتژی را از «تئاتر شرکتی» به مناظره‌های متمرکز تبدیل کرد و شخصاً بیش از ۹۰ برند را متوقف یا فروخت.
۲.*مالکیت منطق خلق ارزش*
*(The CEO owns the value creation thesis)*
هر استراتژی موفق بر پایه یک تز روشن استوار است: «این شرکت چگونه و با چه مزیت رقابتی می‌تواند بازدهی پایدار ایجاد کند؟» بسیاری ممکن است در ساخت این تز مشارکت کنند، اما مالکیت نهایی و مسئولیت تداوم اعتبار آن بر عهده مدیرعامل است. او باید بتواند این منطق را به زبان خودش بیان کند، از آن دفاع کند و در صورت تغییر شرایط، آن را بازنگری کند. مثال: Jamie Dimon در JPMorgan Chase که تز «ترازنامه قلعه» را ابتدا برای رشد در بحران مالی به کار گرفت و سپس آن را به سرمایه‌گذاری سنگین در فناوری و هوش مصنوعی گسترش داد.
۳.*اتخاذ سخت‌ترین تصمیم‌های تخصیص مجدد منابع*
*(The CEO makes the hardest resource reallocation calls)*
استراتژی‌های بزرگ اغلب نیازمند انتقال سرمایه و استعداد از کسب‌وکارهای موجود و دفاع‌پذیر به فرصت‌های جدید و نامطمئن هستند. این تصمیم‌ها به‌شدت دشوارند و معمولاً با مقاومت سازمانی روبه‌رو می‌شوند. فقط مدیرعامل قدرت کافی برای شکستن این اینرسی را دارد. مثال: Satya Nadella در Microsoft که کسب‌وکار سخت‌افزار موبایل را متوقف کرد، Office را روی iOS و Android باز کرد و سرمایه‌گذاری عظیمی روی Azure انجام داد.
۴.*تنظیم سرعت اجرای استراتژی*
*(The CEO can change the strategic tempo)*
هر سازمانی سرعت پیش‌فرض خود را دارد. مدیرعامل باید بتواند این سرعت را تغییر دهد: گاهی صبر و سرمایه‌گذاری بلندمدت را تحمیل کند و گاهی سازمان را وادار به شتاب‌گیری کند، حتی قبل از اینکه همه شرایط کاملاً آماده باشد. مثال: Reed Hastings در Netflix که انتقال از DVD به استریمینگ را با صبر چندساله آغاز کرد و سپس در زمان مناسب سرعت را به‌شدت افزایش داد.
۵.*ایجاد انگیزه برای حرکت در شرایط عدم‌قطعیت*
*(The CEO can inspire the organization to lean into uncertainty)*
عدم‌قطعیت معمولاً سازمان‌ها را به تردید و تأخیر وادار می‌کند. شرکت‌هایی که بیشترین ارزش را خلق می‌کنند، برعکس عمل می‌کنند: با داشتن یک دیدگاه روشن، به سمت عدم‌قطعیت حرکت می‌کنند. فقط مدیرعامل می‌تواند این دیدگاه و اعتقاد را به سازمان منتقل کند و آن را به اقدام وادارد. مثال: Doug McMillon در Walmart که فروشگاه‌های فیزیکی را به عنوان مزیت رقابتی در دنیای دیجیتال بازتعریف کرد.
۶.*کاتالیزور تغییر سازمانی*
*(The CEO is a catalyst for change)*
وقتی استراتژی نیازمند تحول عمیق است، مدیرعامل تنها کسی است که می‌تواند کل سازمان را به مسیر جدید پایبند نگه دارد. او باید در برابر بازگشت به عادت‌های قدیمی مقاومت کند و تعهد را حتی زمانی که هزینه‌ها آشکار و منافع هنوز نامشخص هستند، حفظ کند. مثال: David Cote در Honeywell که بیش از یک دهه روی تغییر فرهنگ و سیستم عملیاتی شرکت کار کرد.
💠 نکته تکمیلی مهم از مقاله: قدرت باورهای استراتژیک
انجام این شش نقش دشوار است و نیازمند مواجهه با بده‌بستان‌های سخت و ریسک‌پذیری حرفه‌ای است. مدیرعاملانی که در این نقش‌ها موفق می‌شوند، از باورهای عمیقی درباره خلق ارزش بهره می‌برند؛ باورهایی که از تجربه و مطالعه شکل گرفته‌اند.
این باورها زمانی بیشترین قدرت را دارند که در کل سازمان نهادینه شوند. وقتی باور فقط در ذهن مدیرعامل باشد، تصمیم‌های یک نفر را تقویت می‌کند؛ اما وقتی در فرهنگ سازمان رسوخ کند، تصمیم‌گیری در تمام سطوح هم‌راستا می‌شود. مقاله تأکید می‌کند که با گسترش هوش مصنوعی و دسترسی آسان به تحلیل‌ها، «قضاوت مبتنی بر تجربه و باورهای شخصی» کمیاب‌تر و ارزشمندتر خواهد شد.

Comments

Be the first to add a comment