‏آقای کویینر از پسر‌بچه‌ای که زار‌زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید.

پسربچه گفت: «من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دستم قاپید» و به پسری که دورتر دیده می‌شد، اشاره کرد.

آقای کویینر پرسید: «مگر با داد و فریاد، از مردم کمک نخواستی؟»

پسربچه با هق‌هق شدیدتری گفت: «چرا.»

آقای کویینر درحالی‌که با مهربانی او را نوازش می‌کرد، دوباره پرسید: «کسی صدایت را نشنید؟»

پسربچه هق‌هق‌کنان گفت: «نه!»

آقای کویینر پرسید: «نمی‌توانی بلندتر فریاد بزنی؟»

پسربچه با امیدواری گفت: «نه!»

آن‌گاه آقای کویینر لبخندی زد و بعد گفت: «پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد!» و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی‌واهمه به راهش ادامه داد!

ـ ‎#برتولت_برشت

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment