‌تا سرِ هر شاخه بسی گل دمید
بلبلکی پر به گلستان کشید

غافل از اندیشه ی فصل خزان
زین گل ازین شاخه به آن گل پرید

مست به مهمانی  پروانگان
حنجره انگار ز چهچه درید

تا به سرِ راه یکی نیمه روز
مورچه ای را به چمنگاه دید

مورچه آذوغه به منقار داشت
وز کشش بار عرق میچکید

داد زد ای مور ز خود بی خبر
پشت تو از بار چو بیدی خمید

دانه به هر جاست مکش بار درد
همچو تو آواره خدا نافرید

بر عرق مورچه خندید لیک
زو نه سئوالی نه جوابی شنید
..............
رفت زمان از سر هر شاخسار
برگ ز هر شاخه ی بستان رهید

باد خزان آمد و بر گل نشست
گل به فنا رفت و به خاک آرمید

گشت چنان کز گذر  روزگار
دست زمستان به گلستان رسید

شاخه و گلبوته  به تاراج رفت
رنگ بهار از رخ بلبل جهید

در پی آذوغه بسی گشت لیک
هیچ کجا دانه نیامد پدید

بلبلک از بی رمقی عاقبت
پشت در خانه ی مورک خزید

داد بر آورد که درمانده ام
گشنه و بیچاره چو من کس ندید

زان همه دانه که در انبار هست
بر من افتاده بزرگی کنید
..........
مور به او گفت نبودی چنین
از چه ز رخسار تو سرخی رمید

از گذر عمر چه اندوختی
از چه چنین زار و  شدی نا امید

خنده زدی بر عرق روی من
کاین فلک آواره چو من پرورید

بست درِ خانه و با خویش گفت
هرکه هر آن پخت همانرا چشید

رنج بَرَد مور که دانه کش است
مزد کسی بُرد که زحمت کشید

جایزه از باد نشاید گرفت
آنچه بکارید همان بدروید

مسعود آذر
@azar_massoud

Comments

Be the first to add a comment