در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
در پی طلاهای افسون شده ی رنگ پریده
اجداد دورف ها طلسمی نیرومند ساختند
در حالی که چکش ها بسان ناقوس نواخته می شدند
در جاهای عمیق موجوداتی خبیث خفته بودند
در تالارهای درون گودال زیر تپه ها
از بهر شاه باستانی و ارباب الف
در آنجا گنجینه ی طلایی درخشانی بود
تراشیده شده، شکل داده شده و درخشنده
پنهان شده در الماس های قبضه ی شمشیر
همنشین شده بسان گردنبندی نقره ای
آویزان همچون ستاره گان شکوفه دار
چون اژدهای آتشین تنیده شده در توری
که به دام می انداخت نور ماه و خورشید را
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا بدست آوریم طلای فراموش شده را
ساغرها آنجا را خودشان حفاری کردند
و ساختند چنگ هایی طلایی، هیچ بشری قادر به حفاری آنجا نبود
مدت مدیدی زیستند و ترانه ها سرودند
آوازها خواندند بطوریکه انیس ها و الف ها آنها را نشنیده اند
کاج ها می غریدند روی بلندی
باد ناله می کرد در شب
آتش سرخ بود، شعله اش زبانه می کشید
درختان چونان مشعل ها فروزان بودند
ناقوس ها به صدا درآمدند در دره ی کوچک
و مردان با چهره های رنگ پریده نظاره می کردند
خشم اژدها قوی تر از آتش بود
فرو ریخت برج ها و خانه های سست شان را
کوهستان زیر نور ماه سوخت
دورف ها بی خانمانی تقدیر را شنیدند
گریختند از تالارهایشان تا بمیرند
به زیر پاهای اژدها زیر نور ماه
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا پس بگیریم از او چنگ ها و طلاهایمان را
📖هابیت
🖋جی.آر. آر تالکین
برگردان: محمدعارف عرب
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe