☝️☝️ادامه از فرسته بالایی☝️☝️ معهذا مارکس در کاپیتال هم از تفکر فلسفی رها نشده است و از کلماتی مثل"ذات" و "ارزش ذاتی"، بیشترین استفاده را می کند تا ثابت کند تنها کار منشأ ثروت است و سرمایه دار کارگر را استثمار می کند و می چاپد. یعنی کماکان نگاه اخلاق و عدالت خواهانه اش برقرار است که این بار رنگ و بوی اقتصادی هم دارد.
راهحل مارکس در کاپیتال، برای ریشهکنیِ بیگانهسازی، نه واگذاریِ مالکیت به دولت، بلکه ایجاد جامعهای از تولیدکنندگانِ آزاد و متحد است که بهصورت جمعی بر ابزار تولید خود کنترل دارند و از ثمره کار خویش بهرهمند میشوند. این عبارت دقیقاً در فصل ۳۲ کتاب سرمایه (جلد اول) آمده است: «این کار، مالکیت خصوصی را برای تولیدکننده باز برقرار نمیکند، بلکه مالکیت فردی را بر اساس دستاوردهای دوران سرمایهداری به او اعطا میکند: یعنی بر اساس همکاری و تصرف اشتراکی در زمین و وسایل تولید». در فصل اول، بخش ۴ (شکلهای کالایی) مارکس برای نشان دادن تفاوت بنیادین تولید کالایی در سرمایهداری با یک جامعهی عقلانیِ آینده، چنین مثالی میزند: «بیایید یک اتحادیه از افراد آزاد را تصور کنیم که با وسایل تولید مشترک کار میکنند و نیروی کار فردی خود را آگاهانه به عنوان یک نیروی کار اجتماعی واحد خرج میکنند. همه محصولات کار آنان، محصولی اجتماعی هستند. ... کل محصولات آنان، یک محصول اجتماعی است.»
نقد و بررسی: 1. نقدی که می تواند بر هر دو مارکس جوان و پیر وارد باشد خوش بینی مفرط او به انسان و ذات انسانی است. اگر انسانها ذاتاً موجوداتی خودخواه، قدرتطلب و تنبل هستند (که تا حد زیادی روانشناسیِ مدرن آن را تأیید میکند)، چه تضمینی وجود دارد که پس از حذف سرمایهدار، کارگران به «فعالیتِ خلاقِ آزاد» رو بیاورند و نه به «اختلافات جدید بر سر تقسیم ثروت»؟ 2. البته به نظر می رسد که این فعالیت آزاد و خلاق می تواند در مقیاس NGO ها و تعاونی های کوچک تحقق یابد نه در مقیاس دولت ها و کشورها. 3. الگویی که مارکس به عنوان کمونیسم ناقص طرح می کند، می تواند الگوی واقع گرایانه و عمل گرایانه ای از تحقق آرمان های او در کشورهای اسکاندیناوی باشد که بالاترین شاخص های سعادتمندی و اخلاقی را به خود اختصاص داده اند. دموکراسی و رای گیری عمومی نمود بیرونی فعالیت آزاد است و رقابت آزاد و مالکیت خصوصی نمود فعالیت خلاق. 4. اگر قرار باشد ایده های مارکس به ضرب انقلاب و خشونت تحقق یابند، عملاً راه بر فعالیت آزاد و داوطلبانه بسته می شود. 5. از خودبیگانگی ترمی روانشناسانه است که با خودشناسی و روانکاوی قابل مدیریت و درمان است نه با سیاست. اگر بخواهیم از اصطلاحات "آبراهام مزلو" استفاده کنیم، نیازها را با سیاست می توان رفع کرد و فرانیازها را با روانشناسی. رفع نیازهای اولیه مادی، خود به خود راه را برای تکامل و تحول روانی باز می کند. انسان تا در بند معیشت است، نمی تواند به خودسازی فکر کند. مارکس نابغه ای انساندوست و در عین حال رمانتیک بود که مانند عرفا و روانکاوان سودای کمال و انسان کامل داشت، اما این سودا را خرج سیاست کرد که نتیجه اش ناکامی بود. راه کمال از سیاست نمی گذرد، هر چند سیاست و حکمرانی خوب می تواند جاده صاف کن سلامت روان باشد. سیاست را باید به خرد جمعی سپرد و سلامت روان را به اهلش: رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟ کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ) نئومارکسیست هایی مثل اریک فروم با تاکید بر ایده "از خودبیگانگی" تا حد زیادی از ایده های انقلابی مارکس پیر، دوری جستند.
ارزش دستنوشتههای ۱۸۴۴ در این است که نقدی اخلاقی و روانشناختی را علیه سرمایهداری مطرح میکند. حتی امروز، وقتی یک کارگر میگوید «زندگی من در سر کار معنا ندارد»، یا یک کارمند میگوید «احساس میکنم یک مهره در ماشین هستم»، دارد دقیقاً همان حس «ازخودبیگانگی» را تجربه میکند که مارکس ۱۸۰ سال پیش نوشت. آیا این رویکرد تخیلی است؟ بله، چون هیچ جامعهای تا امروز نتوانسته کار را کاملاً به «فعالیت آزاد و خلاقانه» تبدیل کند (و شاید هرگز نتواند).
و کلام آخر: میراثِ مارکس در «پرسشهایش» زنده است، نه در «پاسخهایش».
منابع: کاپیتال، کارل مارکس دست نوشته های اقتصادی فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر آشیان