من یه دختر زیبا وسر زنده بودم حداقل ۵ تا مدرک داشتم ۲۳ ساله بودم شرکت واردات وصادرات ثبت کرده بودم کلی ایده داشتم یهو زد به سر دینم کامل کنم ازدواج کردم حالا یه زن ۴۲ ساله از یه چشم کور بعلت مشتی که از شوهرم خوردم یه آدم بی دین از خدا متنفر چون تمام این سالها تن فروشی نکردم آدم فروشی نکردم از خودم گذشتم از خدا برنگشتم آخرش مریض شدم حتی نیامد بیمارستان امضا بده عمل جراحی شم ناگزیر طلاق گرفتم تو باغ کار کردم خرج بچه هاما بدم چون نماینده شهر بهم خندید کو خییر برو وقت را ی گیری بیا فقط اون موقعه برای سیا بازی از این خبراست سه سال تو نوبت بهزیستی ام شاید تحت پوشش قراربگیرم به خودم ایمان آوردم دست