صبح زود برخاستم. به دوستم تلفن کردم که با هم سواری برویم ساعت ۹ صبح سر زمین سواری در فرح آباد بودیم. هوا بسیار عالی و حالم بسیار خوش بود. به محض این که از اتومبیل پیاده شدیم که سوار اسب شوم، تلفن مرا خواست، شاهنشاه بودند. فرمودند: قصد گردش دارم، فوری بیا بالا. دوستم را گذاشتم و رفتم بالا به نیاوران. عرض کردم، چرا قبلاً اطلاع نفرمودید. فرمودند: پیش آمده است. قدری گردش رفتیم، بقیه به بعد از ظهر موکول شد. سر ناهار بودم، بلافاصله گردش رفتیم. بسیار خوش گذشت. چهار ساعت طول کشید، ماشاء الله به این قدرت شاه. سر ناهار با وزیر خارجه{=اردشیر زاهدی} باز هم راجع به کارهای سفیر ما در واشینگتن{=هوشنگ انصاری}، صحبت کردم، زیر بار نرفت که با او اصلاح کند. گفتم این نافرمانیها یک روز روی سرت خراب میشود. به من خندید، بخصوص حالا که نیکسون انتخاب شده و میگوید دوست من است، خیلی متکبر شده، نمیداند دیر یا زود این حرفها بر باد رفتنیست. سر شام بودم، بعد از شام قدری وضع وزیر خارجه را تشریح کردم و کسب تکلیف برای انصاری که حالا برای همین اصلاح کارهای خودش تهران آمده است، کردم. شاهنشاه با ناراحتی فرمودند: برود. فهمیدم کار وزیر خارجه زار است، کِی این امر منعکس شود، با خداست، ولی شاهنشاه از هیچ چیز نمی گذرند.
📚#خاطرات_اسدالله_علم 🖌#امیر_اسدالله_علم جلد 7 & صفحۀ 403 و 404 تهران، کتاب سرا ویرایش از #علینقی_عالیخانی جمعه & 1347/8/17 #هفدهم_آبان