از پس ابرهای سست و سیاه
می درخشد ستارهای بیدار
شب نمناک ژاله میبندد
روی انگشتهای سبز بهار
دست پنهان آب سبز انگشت
باغ را گرم
برگ بافتن است
میدود روی دشت آهوی باد
گل شب در تب شکافتن است
سایهها شرمناک خندهی صبح
پای در شیب تپههای کبود
زیر چشم دریده ی خورشید
تن فرو می کشند نرم به رود
دشت تا دشت می تپد ز نسیم
اقیانوس پر تلاطم گل
پر زنان مرغکان
خواب آلود
جرعه ها می چشند از خم گل
کوه تا کوه زندگی باغ است
نوک هر ساقه چشمه سار شراب
....
منوچهر آتشی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing