هیچ‌کس نمی‌داند
چند بار
این خانه بمب‌باران شده
و من هر بار
به قاب عکست
و در چشمانت
پناه گرفتم 

هیچ‌کس نمی‌داند
چند بار
سینه‌خیز
از سیم‌های خاردار گذشتم
تا آنسوی مرزها
سیبی بچینم

هیچ‌کس نمی‌داند
پاهایم را در خاورمیانه
چشم‌هایم را
در بیروت
و شش‌هایم را
در هیروشیما 
از دست دادم

من در خِلال بمب‌باران‌ها
زیر رگبار مسلسل‌ها
و در مقابل شلیک تانک‌ها
به گل‌ها آب می‌دادم
شعر می‌خواندم
به سرزمینم فکر می‌کردم 
و به کودکی که از من
زاده نشده بود شیر می‌دادم

«شهناز صمدی»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment