#حکایت

شخصی مرده بود. هنگام تلقین دادن او، دانائی نزد شیخ آمد و بدو گفت:
یا شیخ این مرد در زمان حیاتش یک بار مرا با چوبی کتک زد، چون زورم به او نرسید نتوانستم انتقام خود را از او بگیرم، حالا که مرده می خواهم او را چند ضربه چوب بزنم تا دردی را که من کشیده ام او هم بکشد و گناه کتکی را که به من زده با خود نبرد.

شیخ رو به ان مرد کرد و گفت:
تو مگر مجنونی. این که مرده است و درد چوبی را که به او می زنی نمی فهمد. تا زنده بود باید انتقامت را می گرفتی.

مرد رو به شیخ کرد و گفت:
چگونه است که صدای تشهد تو را می شنود و می فهمد اما درد چوب مرا نمی فهمد!؟

#عبید_زاکانی

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment