آه ای زندگی
اندازه یک آه اگر نفس مانده
نمی‌خواهم این سنگ را
نمی‌خواهم این ذغال را
و دستانی که سیاه
-نان‌های‌مان هم بوی دود می‌دهند
و چهره‌هایی به رنگ ماه
آه ای معدن
پدرم
برادرم
پسرم
الماس‌ها
به دنبال ذغال می‌گردند
.
آه ای زندگی
کار ما از درد گذشته است
مردان‌مان هوا کم می‌آوردند
-(می‌خواهی بخواه
نمی‌خواهی برو دفتر تسویه کن)!!
.
آه ای زندگی
می‌خواستیم در هوا
بال بگشاییم
افسوس معدن
نه هوا داشت
نه فضا
و کپسول‌های اکسیژن
نمادی هستند
برای عکس گرفتن
برای این که بگویند:
-کارگر هنوز نفس می‌کشد!
.
سیاست
بازی کثیفی‌است
کارگرها دفن می‌شوند
می‌گویند:
-نگران نباشید
همگی بیمه هستند!!

                    جمشید عزیزی

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment