اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را این مرگ دهان چند نفر را شیرین خواهد کرد(از ساجد فضل زاده)
همین دیروز بود که بر تنه ام شاشیدند. پسر نزدیک شد. اطرافش را سان دید. تنها یک دختر در پنجره پیدا بود که پرده ها را کنار زده بود تا اتاق روشن شود. کتابی کنارش باز بود و داشت می خواند. متوجه پسر شد. پسرک چشمکی به او زد و شروع به شاشیدن کرد. این صحنه بار ها برایم تکرار شده و گفتنش دیگر برایم جالب نیست. وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند باید مرد ولی من حرف دارم. می دانم چرا هدایت خود کشی کرد، قطعا دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند ساعت بعد دختری با چادر سیاه پشتم مخفی شد. سیگار را آتش زد. کام اول را که کشید متوجه پدرش شد و سیگار را با تنه ام خاموش کرد. سوزش را حس کردم. از تنه ام شروع شد و به ریشه رسید. وقتی پدر رفت چادر را در کیف مدرسه گذاشت و منتظر ماند تا همان پسر دنبالش بیاید. وقتی دلزده می شوم به دختر نگاه می کنم. هیچ وقت صورتش را کامل ندیده ام.همیشه نیمی از چهره پشت پرده های زخیم پنهان می ماند. درست رو به روی این پنجره، پنجره ی دیگر است که کمتر باز شده. نمی دانم چه کسی در آن خانه زندگی می کند. آیا مردی به تنهایی این دختر یا... تنها صدای فریاد های یک مرد از آن خانه شنیده می شود ولی نمیدانم با چه کسی سربحث دارد چون همیشه فقط صدای اوست. دیروز حوالی چهار صبح بود، مردی را با ون سیاه آوردند. مرد ترسیده بود. پاهایش می لرزید. محکم گرفته بودنش تا فرار نکند.حداقل چهار نفر بودند. طناب را دور گردنش گذاشتند و با صدای اذان دارش زدند. پایین که آمد درست جایی که امروز پسر شاشیده بود ادرار اعدامی ریخت. دختر از پشت پنجره شاهد مرگ بود. تا ساعت ها بدنش رعشه داشت.تمام این مدت بوی کثافت آزارم میداد. در نهایت پرده های آن یکی پنجره کنار رفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید و به حالت اول برگشت. متوجه شدم کسی که مدام فریاد می زد همان پسری بود که به دختر چشمک زد. پسر از خانه پایین آمد. برای اولین بار وارد خانه ی دختر شد. بالا رفت. زیر دستان او پستان های دختر نفس نفس می زد. دختر را به کنج اتاق پرتاب کرد. متوجه شدم نیم دیگر چهره ی دختر که پنهان می ماند تماما سوخته. پرده کشیده شد و دیگر نتوانستم چیزی ببینم. همان شب دختر خودش را از من آویزان کرد، درست همان جایی که پیش تر مرد را اعدام کرده بودند. #کوهیار