‍ نقدی مقدماتی بر مفهوم شخصیت در نظریه‌های روان‌پویا با توجه به نظریه ارگودیک:
سنجش و درمان بر اساس مغالطۀ مقدمات نادرست


قضیه به طور کلی چیست و مشکل کجاست؟

در نظریه‌های روان‌پویا، شخصیت به عنوان ساختاری نسبتاً پایدار و ثابت در نظر گرفته می‌شود که رفتار، احساسات و افکار فرد را در طول زمان و در شرایط مختلف شکل می‌دهد. ابزارهایی مانند پرسشنامه سازمان شخصیت (IPO) و رویه ارزیابی شدلر-وستن (SWAP-II)بر اساس همین مفهوم از شخصیت طراحی شده‌اند تا با استفاده از ترکیبی از روش‌های کیفی و کمی، از جمله مصاحبه‌های عمیق و مشاهده‌های بالینی، به سنجش و طبقه‌بندی این ساختارهای شخصیتی بپردازند و راهنمای سنجش و درمان و نیز سنجه‌ای برای نتایج درمانی باشند... اما با توجه به نظریه ارگودیک، فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی ممکن است نادرست باشد. اگر این نظریه در روان‌شناسی قابل اطلاق باشد و تغییرات درون‌فردی و بین‌فردی به گونه‌ای باشند که نتوان آن‌ها را تعمیم داد، استفاده از این ابزارها می‌تواند مغالطه‌ای بر پایه فرض‌های نادرست (false premise fallacy ) باشد.

نظریه ارگودیک و کاربرد آن در روان‌شناسی

نظریه ارگودیک که از ریاضیات و فیزیک آماری سرچشمه گرفته است، به مطالعه سیستم‌های پویا در طول زمان می‌پردازد. در روان‌شناسی، بر مبنای این نظریه می‌توان بیان کرد که الگوهای مشاهده‌شده در سطح گروهی نمی‌توانند به‌طور مستقیم به سطح فردی تعمیم داده شوند، مگر آنکه داده‌ها از لحاظ ساختاری و زمانی یکسان باشند. به‌طور خاص، دو شرط اصلی ارگودیسیتی، یعنی همگنی و ایستایی، باید رعایت شوند تا الگوهای آماری گروهی به فرد قابل تعمیم باشند. با این حال، تحقیقات نشان می‌دهند که انسان‌ها به دلیل داشتن پویایی‌های منحصربه‌فرد در طول زمان، اغلب غیراَرگودیک هستند و به این ترتیب نمی‌توان داده‌های بین‌فردی را مستقیماً به سطح فردی تعمیم داد. (در ادامه به این پدیده به طور مختصر با واژۀ غیرارگودیک بودن اشاره خواهم کرد.)

اشکال اساسی در مفهوم ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی: پس IPO و SWAP به چه کار می‌آیند؟!
پدیدۀ غیرارگودیک بودن تأکید می‌کند که ابزارهایی مانند IPO و SWAP-II که بر اساس فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی طراحی شده‌اند، ممکن است به دلیل فرضیات نادرست در سطح فردی ناکارآمد باشند (و البته هر ابزار سنجش شخصیت که بر مبنای فرضیۀ نادرست ارگودیک بودن داده‌های مرتبط با روانشناسی انسان طراحی شده باشد). این ابزارها اگرچه در سطوح گروهی معتبر هستند، ممکن است نتایج نادرستی در سطح فردی ارائه دهند. برای مثال، اگر روانشناسی فرد در طول زمان و شرایط مختلف تغییر کند، این ابزارها نمی‌توانند پویایی‌های روان او را به درستی بازتاب دهند. این امر منجر به مغالطه‌ای موسوم به "مغالطه مقدمات نادرست" می‌شود که هم در سطح سنجش و هم در سطح درمان اثرات منفی دارد:
1. سنجش‌های بالینی غیرقابل اطمینان: این ابزارها نمی‌توانند تغییرات و پویایی‌های فرد را به‌درستی منعکس کنند و به همین دلیل، ممکن است نتایج سنجش نادرستی ارائه دهند.
2. درمان‌هایی با مکانیسم اثر نامعلوم: برنامه‌های درمانی که بر اساس این سنجش‌های نادرست طراحی شوند یا آنها را به عنوان معیاری برای سنجش درمان به کار ببرند، ممکن است با تغییرات و پویایی‌های روان فرد همخوانی نداشته و استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای سنجش مکانیسم اثربخشی دچار همان مغلطۀ مقدمات نادرست است.
اما چنین ابزارهایی هم از روش‌های کمی و کیفی استفاده می‌کنند!
حتی با ترکیب روش‌های کیفی و کمی، ابزارهای روان‌پویا مانند IPO و SWAP-II بر اساس سازه‌هایی شخصیتی شکل یافته‌اند که علاوه بر اتکا به نظریه و تجربۀ بالینی، در سنجش کمّی، روایی و اعتبار خود را از تحلیل‌های گروهی کسب کرده‌اند. اما با توجه به نظریه ارگودیک، تعمیم این سازه‌ها به سطح فردی به‌ندرت امکان‌پذیر است. هر فرد مسیر تحول و پویایی‌های خاص خود را دارد و فرض ثبات ساختارهای شخصیتی ممکن است منجر به درک نادرست از روان‌شناسی فردی شود.

چالشی پیشاروی اثربخشی درمان‌های روان‌پویا

تناقض میان نظریه‌های روان‌پویای شخصیت و شواهد مربوط به غیراَرگودیک بودن روانشناسی انسان، اثربخشی درمان‌های روان‌پویشی نظیر روان‌درمانی متمرکز بر انتقال (TFP) و درمان مبتنی بر ذهنی‌سازی (MBT) را به چالش می‌کشد. هر دو روش درمانی و البته تقریبا هر رواندرمانی روانکاوانۀ دیگری بر این باور استوارند که مکانیسم تغییر اصلی از طریق تغییر در سازمان شخصیتی بیمار محقق می‌شود.

Comments

Be the first to add a comment