📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت شانزدهم:
در هرحال، مجبور بود تصدیق کند که اگر می خواست، احتمالاً می توانست آنچه را که در حال وقوع بود حس کند؛ اما نخواسته بود.
"ها" پی برده بود که اگر از آغاز به آنچه در حال وقوع بود توجه، و تغییر را پیش بینی کرده بود، احتمالاً غافلگیر نمی شد.
شاید این همان کاری است که اسنیف و اسکری کرده بودند.
او تصمیم گرفت که از آن به بعد گوش به زنگ باشد، در انتظار تغییر باشد، و خودش آن را پیش بینی کند.
امیدوار بود که قبل از وقوع، غرایز ذاتی اش تغییر را حس کند تا بتواند خود را برای سازگار کردن با آن آماده کند.
او برای کمی استراحت ایستاد و روی دیوار هزارتو نوشت:
📌 پنیر را بو کنید تا از زمان کهنه شدن آن آگاه شوید.
"ها" چندی بعد، پس از زمان طولانی که پنیری پیدا نکرده بود، سرانجام ایستگاه پنیر بزرگی یافت که به نظر امیدبخش می آمد. اگر چه پس از ورود با مشاهده ی جای خالی پنیر، بسیار مأیوس شد و احساس کرد دیگر نمی خواهد ادامه دهد.
رفته رفته توان جسمانی خود را از دست می داد. می دانست که گم شده و می ترسید که زنده نماند. به بازگشت به ایستگاه پنیر قبلی فکر کرد. حداقل، اگر باز می گشت و "هم" هنوز آن جا بود، "ها" دیگر تنها نمی ماند. سپس دوباره همان سوال همیشگی را مطرح کرد: "اگر نمی ترسیدم، چه می کردم؟"
"ها" فکر کرد دیگر بر ترسش غلبه کرده، اما بیش از آن چه تصور می کرد ترسیده بود. مطمئن نبود که از چه چیزی می ترسد، اما، در وضعیتی که از جهت جسمانی تحلیل رفته بود، فهمید که بیشتر از هر چیز از تنها ادامه دادن وحشت دارد؛ و این وحشت بود که باعث عقب ماندنش می شد. اما، او قبلاً از این موضوع آگاهی نداشت.
کنجکاو بود بداند آیا "هم" نیز حرکت را آغاز کرده یا هنوز به علت ترسش فلج مانده است؟؟؟؟
✅ برای خواندن قسمت های قبلی کتاب برروی #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجا_کرد کلیک کنید.
🆔 @Sobhan_Institutes