🔸علامه طباطبائی و تشویق انقلابیون

🔹از خاطرات آیة الله هادی دوست محمدی:

🔸اولین عامل عشق من به مرحوم علامه و مرحوم آیة الله بروجردی، مرحوم والدم شد. هنوز قم نیامده بودم. مرحوم والدم می­فرمود "شما هر جا که درس می­خوانی اول افرادی را پیدا کن و به حضورشان برو که نگاهشان تو را تربیت کند، نورانیت آن­ها بتواند در تو اثر بگذارد."

🔹بعد مرحوم آیة الله بروجردی را مثال زدند. من آنقدر خدمت آقای بروجردی می­رفتم که وقتی یک روز نبودم آقای بروجردی از مرحوم آیة الله فاضل لنکرانی و مرحوم آقا سید مصطفی خوانساری پرسیده بودند: "آقا شیخ هادی کجاست؟"

🔸همچنین مرحوم ابوی، مرحوم علامه را معرفی کرد. مرحوم ابویم فرمودند: "اگر می­خواهی عرفان اسلامی را بفهمی، اگر می خواهی معنویتت رشد کند برو پیش علامه طباطبایی."

🔹از آن جا شروع شد. من که آمدم قم درس تفسیرشان را می­رفتم و یک گوشه می­نشستم. آن موقع شانزده سالم بود.مرحوم علامه یکی از برنامه­هایشان این بود که روزهای پنج شنبه عصر از منزلشان پیاده می­رفتند قبرستان"حاج شیخ" زیارت اهل قبور.

🔸من پیاده می­رفتم در خانه­شان، بعد با هم می­رفتیم تا قبرستان حاج شیخ و از قبرستان حاج شیخ پیاده بر می­گشتیم تا در منزلشان؛ و کارمان تا جایی کشید که گاهی اوقات وقتی می­رسیدیم در منزلشان می­گفت: "آقای شیخ هادی یک چایی هم با هم بخوریم." می­رفتیم می نشستیم و چایی می­خوردیم.

🔹گاهی هم می­فرمود"نه، اگر مایلید من وقت دارم بنشینید." دیگر اکثر سوالات حتی کودکانه را از ایشان می­پرسیدم. به این صورت شروع شد، بعد هم شرکت در درس تفسیرشان تا موقعی که عضو هیأت تحریریه مجله "مکتب اسلام" شدم.

🔸یک روز که پیاده می­آمدیم، چهار راه شهدا یک جوانی یا عمدی یا غیر عمدی تند می­رفت، شانه‌­اش خورد به علامه و نزدیک بود علامه بیفتد در جدول کنار خیابان! من دو دستی علامه را گرفتم. گریه ­ام گرفت! بعد دویدم به او گفتم: "می­دانی با چه کسی برخورد کردی؟ با همه دنیا برخورد کردی. با همه هستی برخورد کردی." او هم گفت"ببخشید" و رفت.

🔹بعد آقا فرمودند: "آقای شیخ هادی! در خود نگهداری هم بیش از این قوی باش."

🔸من عاشق و دلباخته امام بودم . از زندان که آزاد شدم مرحوم والد میفرمودند من رفتم خدمت علامه طباطبایی از ایشان خواستم دعا کند که شما زندان هستید ایشان هم اقدام کردند. حتی مرحوم والد می­گفت: "اقدام واقعی را ایشان کردند."

🔹با ابوالزوجه (مرحوم آیة الله فخرایی) خدمت مرحوم آیة الله آقا سید احمد خوانساری رفتیم. آخر جلسه فرمودند: "آجرکم الله انشاءالله، شما مأجور هستید عندالله."

🔸بعد فرمودند: "ولی من از شما می خواهم، شما جوانان بدون اجازه مراجع، بدون اجازه آقای خمینی، کاری را از پیش خودتان نکنید."

🔹خدا گواه است که عین این جمله را، عین این جمله را علامه طباطبایی به من فرمودند. رفتم منزلشان و هیچ کس نبود. اتفاقاً از طرف این روزنامه کیهان آن روز به منزل علامه آمدند و عکس گرفتند که فقط من بودم.

🔸فرمودند که شماها مأجور هستید و اسلام فقط این نیست که ما منبر برویم و مسائل عادی مردم را بگوییم؟ اسلام امر به معروف دارد، نهی از منکر دارد.

🔹این جمله را من اولین بار از علامه شنیدم که فرمودند: "جهاد، یکی از فروع امر به معروف و نهی از منکر است و قضا، یکی از فروع امر به معروف و نهی از منکر است. اصل امر به معروف و نهی از منکر است و این ها فروع امر به معروف اند." البته آرام حرف می زدند.

🔸بعد فرمودند: "ما به امثال شما جوان ها غبطه می خوریم، ولی خب ما عرضه اش را نداریم."

🔹علامه دعا کردند و تشویقم کردند، حتی بیشتر از گذشته محبت فرمودند، بعد با آن لحن خاص فرمودند: "احتیاط یک نفر طلبه به این است که کاری که حتی احتمال این باشد که بر خلاف رضای اسلام عندالله باشد، نکند. شما از مراجع معظم مشورت کنید و از اساتید و ببینید که آیة الله خمینی راضی­اند به این کار یا نه؟" قریب به این مضمون. راضی­اند یعنی که بدون اجازه ایشان کاری نکنید. عرض کردم چشم.

🔸بعد که رفتم خوانسار آیة الله ابن­الرّضا هم عین جمله آقای خوانساری و علامه را گفتند.

🔹همان روزهای اوج انقلاب مرحوم شهید قاضی من را دعوت کرده بود تبریز. من رفتم خدمت علامه خداحافظی کردم و عرض کردم که می­خواهم به تبریز بروم. لبخندی زدند و فرمودند که "بله، شنیدم که آن جا مسجد شعبان، مرکز آقایان انقلابیون است. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. فقط مواظب باشید که بیانتان از تقوا خارج نشود."

📚 پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه
@AllameTabatabaei

Comments

Be the first to add a comment