✍ نوشتههای دیگران
به روایت قلم پیر:
کوروش فراهانی🔻 من اگر الله عرب بودم؛
.
.
😆 وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد، خشتکش رو در میآوردم و از بارگاه خود بیرونش می کردم!
كثافت پدر سوخته رو با يك چهار ليترى آب خاموشش ميكردم.
چه معنی داره آفریدهای به حرف خدا گوش نکنه!
😆 وقتی میخواستم پیغمبر بفرستم، از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر، ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم.
انقدرم به چوپانها، حال نمىدادم، نيم نگاهى هم به بقيه مشاغل داشتم تا عدالت رعایت بشه و رقابتى هم ايجاد!
😆 ذرةالمثقالى سلیقه به خرج میدادم؛ بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک، بی آب و علف و عقل و شعور و فرهنگ عربستان بنا کنم؛ در سواحل جزایر هاوایی یه ويلای شیک و مدرن بنا میکردم با سوئیتهای مجهز و مجانی تا زوارايي که برای زیارت میومدن انقدر سٓقط نشن و يه مشت بد و بيراه و ناله و كفر حوالهم نكنند!
هچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمونها قرار نمیدادم و درش رو روى همه باز مىذاشتم؛ يعنى من از يك كدخدا يا يك خان آبادى كمتر بودم توى مهماننوازى!
حتی بیخداها هم قدمشون سر چشم! (هر كس ندونه٬ خودم كه خوب ميدونم
بىخداها تازه عاقلترين بندگانم هستند.
😆 اگه خدا بودم بجای اینکه دور خونهم بچرخونمشون يا مجبورشون کنم توى صحرای عرفه بدو بدو کنن، میگفتم کنار ساحل روى شنها با نسيم و صداى پرندههاى دريايي قدم بزنن و حالشو ببرن.
بجای لباس احرام هم مایوی دو تیکه بپوشن !
یه مشت از این حوریها و غلمانا رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه!
😆 اصلا نمی ذاشتم آدما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن! کمبود ندارم که هی بخوام طفلکیها رو اذیت کنم!
همه مسجدها رو هم جمع میکردم به جاش کافیشاپ و کتابخونه، ورزشگاه و سینما
درست میکردم!
یه چند تاش رو هم، قهوهخونه سنتی كه جليل شهناز تار بزنه و جميله برقصه و هايده هم چهچه!
😆 هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا، زود بهش میگفتم جانم …عزیز دلم …نه اینکه محل سگ هم نذارم!
خِيرِ سرم بنده آفریدم باید سرویس بدم دیگه…
گوسفند که نیستن ول کنمشون تو بیابون!
😆 قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم يا اگر هم خلق ميكردم در زمره خدمت به چهارپايان قرارشان میدادم!
😆 عزرائیل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت، بره غاز بچرونه!
به جای عزرائیل یه حوری خوشهیکلِ سفید و بلوری میفرستادم تا جون مردها رو بگیره و یک جوون رعنای خوشهیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره! البته خوب خر فهمش ميكردم كه فقط بره سراغ پيرها!
(اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید، بلکه پیرزنها و پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی)!
جون بچهها رو هم اصلا نمیگرفتم! و اصلا اجازه نمیدادم انسانى ناقص و معلول به دنیا بیاد …
😆 ریشه ی جنگ رو هم خشک میکردم، بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم!
😆 آخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیارهها خلق میکردم آخرین مدل!
آنقدر كار، سرگرمى و تنوع و نعمتهاى مدرن توش مىذاشتم كه بندههام دلگرم بشن به كارهاى خوب و نيك.
😆 اسم جهنم و اينجور مزخرفات رو هم هيچوقت نميآوردم، چون خودم رو ضايع مىكردم.
چيزى كه كاردستى منه و از روحِ خودم هم درش دميدم؛ مگه ميشه، مگه داريم، مگه ممكنه زجرش بدم؛ "( اصلا چرا بايد بدى كنه مخلوق من، مگه نفسمو درش ندميدم)".
😆 سعی می کردم حضورم آنقدر در زندگی مردم ملموس باشه که اون همه دليل بر عدم وجودم، توى ذهن بندگانم زاده نشه؛ دیگه هیچ کس نگه خدای چی! کشک چی!….. خدا کیلو چند؟….. کدوم خدا؟
-_-از خداى اديان بخاطر این همه راهكارهاى توپ كه به حضورش رسوندم و مطمئناَ برایشان جز ياسينى بيش نبود،
فقط يه چيز ميخوام:
ما را به خير تو اميد نيست، به بندگان افسارگسيختهات "( كه نقش كاسه داغتر از آش رو دارن)" بفرما؛ شر مرسانند.والسلام
.