🖋 [فیلسوفان] گویند که: آسمان در حرکت خود فرمانبردار خدای تعالی است، و به سوی او تقرب می‌جوید، زیرا هر حرکت به اراده، برای غرضی است، چون تصور نمی‌رود که فعل یا حرکتی از حیوان صادر شود مگر زمانی که فعل برای او برتر از ترک آن باشد، وگرنه اگر فعل و ترک آن مساوی باشد، تصور انجام آن نمی‌رود.
هم‌چنین تقرب به خدای تعالی، مبنای طلب رضا و پرهیز از خشم نیست، زیرا خدای تعالی از خشم و خشنودی مبراست، و اگر این الفاظ در مورد او به کار می‌رود، بر سبیل مَجاز است که به ارادۀ عِقاب و ارادۀ ثواب نامیده می‌شود.
و جایز نیست که تقرب به خدا به وسیلۀ طلب قرب از او در مکان باشد، زیرا آن محال است. پس باقی نمی‌ماند مگر تقرب از او در صفات. زیرا وجود اکمل، وجود اوست و هر وجودی به نسبت با وجود او ناقص است، و نقصان را درجاتی و تفاوتی است، مثلاً مَلَک از نظر صفت به او نزدیک‌تر است نه از نظر مکان، و مراد به ملک، ملائکۀ مقرب‌اند، یعنی جواهر عقلی، که تغییر نمی‌یابند، و فانی نمی‌گردد و استحاله نمی‌یابند، و اشیاء را آن‌چنان که هستند می‌دانند.
و هر زمان که انسان در صفات خود تقرب خود را به فرشتگان افزایش دهد، تقرب او به خداوند متعال افزون‌تر می‌شود، و نهایت طبقۀ آدمیان، تشبه به فرشتگان است.

🖋 [اعتراض ما به فیلسوفان این است] که طلب کمال، با بودن در هر «اینی» که برای او ممکن است در آن باشد، حماقت است، نه طاعت، و این کار او نیست مگر مانند انسانی که کاری نداشته باشد و در حاجات و شهوات خود کفایت داشته باشد، پس برخیزد و در شهری یا خانه‌ای بگردد، و گمان کند به خدای متعال تقرب می‌یابد. زیرا با تحصیل حضور خود در هر مکانی که امکان داشته باشد، استکمال می‌یابد، و گمان کند که بودن در اماکن برای من ممکن است، ولی من قادر نیستم که در میان آن‌ها به عدد جمع کنم، پس آن را به نوع، استیفاء می‌نماید زیرا که در آن استکمال و تقرب است، و حال آن‌که عقل، او را به سفاهت نسبت می‌دهند، و کار او را بر حماقت حمل می‌کنند، و می‌گویند که: انتقال از چیزی به چیز دیگر، مکانی به مکانی دیگر، کمالی نیست که بر آن توجه و اعتنا کرد، یا بر آن دل بست و میان آن‌چه آنان می‌گویند و آن‌چه این مرد ادعا می‌کند فرقی نیست.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment