آن عاشقان شرزه که با شب نَزیستند
رفتند و شهرِ خُفته ندانست کیستند
فَریادشان تَمَوُّج شطِ حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مُرغان پَرگشوده‌‌ی طوفان که روزِ مرگ
دریا... و موج... و صخره... بر ایشان گریستند...
می‌گفتی ای عزیز! سترون شده‌ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند؟
هر صبح وُ شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند...!

شفیعی کدکنی/ م. سرشک

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment