«مرگ را نمیتوانستم باور کنم.
ننه چطور ممکن بود بمیرد؟
پس چه کسی رخت مردم را میشست؟
پس کی برای مردم کلاش میچید؟
هر وقت ما شیطانی میکردیم، کی میان رانهامان را با چنگول کبود میکرد؟
چه کسی به بابا التماس میکرد که برای عیدمان جفتی جوراب بخرد؟ چطور ممکن بود ننه بمیرد؟ او میبایستی زنده باشد تا ظرف بشوید، جارو بکند، عذرا را شیر بدهد و بغض و دردش را بروز ندهد و روی جگرش بریزد.
دستهای یخزده و قاچقاچ خودش و ما را هرشب وازلین بمالد.
و برامان قصه بگوید.
قصه ای خوب.
ننه خوب بود. همیشه دستهایش بوی صابون میداد، بوی پول خرده میداد و قاچقاچ بود و دردناک بود....»
#علی_اشرف_درویشیان
📚 آبشوران
@designmanufacturing