کنار بساط واکسیش روی زمین چمباتمه زد و دستهایش را به هم مالید.ده، یازده سال داشت و یکسالی میشد که بخاطر بیماری و بیکاری پدرش این بساط را راه انداخته بود
هرچندکه کفاف مخارج را نمیداد. اما گاهی نانی برای سفرهی بیرنگ و رویشان در
میآمد
پیرمرد فال فروش که نزدیک او بساط پهن میکرد،آتش درون جعبه حلبی روبرویش را هم زد و گفت: بیا دستهایت را گرم کن
بعد هم امشب زودتر برو خانهتان
هوای به این سردی کسی به فکر واکس زدن و برق کفشهایش نمیافتد که چند دقیقه دیگر آغشته به گل و لای کوچه میشود
جلو رفت و دستهای کوچک سرخ از سرما را روی آتش بی جان گرم کرد
خواست حرکت کند به سمت خانه ، اما محتویات جیبش را کف دست ورانداز کرد . سه تا پول کاغذی و چند سکه ، آنها را داخل جیبش گذاشت و دوباره چمباتمه کنار آتش نشست
به آخرین اتوبوسی که در ایستگاه ایستاده بود خیره ماند
نوشته رویش رنگارنگ و زیبا بود.سعی کرد بخواندش
روی بدنهی اتوبوس با خط درشت و رنگ شاد کنار عکس دو کودک خوشحال نوشته بود:
«نوگلانتان را به ما بسپارید. مدرسه دو زبانه نیک آیین. شهریه برای یک سال فقط صد میلیون»
ایراندخت صابری
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing