تازه از سفر برگشتهام، از دریا، از همان آبیِ عمیقِ بی انتها، که همیشه عاشقش بودهام. دریا همان دریا بود، همان درخشش، همان موجها، همان کاکاییهای پر سر و صدا؛ من اما، بهارهی قبل نبودم. این بار، نه پای بر ماسهها فشردم و نه دستی در آب زدم. چیزی در وجودم مرا دور میکرد، مرا باز میداشت از لمس دریا حتی بوی شرجیاش با مشامم غریبه بود. هوایش برایم هوای همیشه نبود. حالا که برگشتهام بیشتر از قبل دلتنگم. دلم همان دریا و بهارهای را میخواهد که میتوانستم بی محابا دل به عمقش بزنم، بی آنکه شنا بدانم. دلم بوی نمناکی ساحل و هوا را میخواهد. من انگار آدم دیگری شدهام، بی آنکه بخواهم، بی آنکه بدانم😓 با خودم غریبم انگار. با منی که این بار حتا یک عکس خوب هم از دریا نگرفتم غریبهام. ۱۶ بهمن ۰۳ بعد از سفر قشم