‌
خاطره‌ای از زبان عباس کیارستمی از مرتضی کاخی در گفت‌وگو با آیدین آغداشلو

کیارستمی: آیدین، نمی‌دانم تو چطور به شعر نگاه می‌کنی، اما آدم یک دوره از چیزهایی خوشش می‌آید و بعد آن‌ها را کنار می‌گذارد. در مورد من این‌طور بوده. مثلا من شعرهای دکتر حمیدی‌شیرازی را عاشقانه دوست داشتم و تمام دیوان شعرش را حفظ بودم و در دوره‌ای از اینکه او را دوست داشتم بسیار عصبی بودم که چرا حافظه‌ی من را دیوان او پر کرده است. این دوره گذشت و دوباره بعد از مدتی که به شوخی این شعر را خواندم، دیدم شعرهایش احساساتی است اما بد نیست.

آغداشلو: شعری داشت درباره دختری که دوست داشت و با کس دیگری ازدواج کرده بود. شعرهای تکان‌دهنده‌ی پر از غیظ و فحاشی دارد.

کیارستمی: این شعری که گفتی یادم است:
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه‌دیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمین‌تن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من، وای بر من

آغداشلو: من بعدها و همین الان هم در هنر غیظ را دوست ندارم، اما این شعر زیباست و نشان می‌دهد چقدر به او سخت گذشته.

کیارستمی: چون این غیظ تجربی بود. یک بار عاشق دختر سرهنگی بوده که آن دختر را به او نداده بودند. من در پانزده‌سالگی با او همدل شده بودم! و چون کتابش گران بود نمی‌توانستم آن را بخرم و دوستم از میان کتاب‌های برادرش آن را برایم می‌آورد و می‌گفت صبح باید بگذارم سر جایش، چون برادرم دقیق است و متوجه می‌شود کتاب نیست. به‌همین‌خاطر من در دو شب این دیوان را در دفترچه‌ای پاکنویس کردم و حفظ شدم.

آغداشلو: چه حافظه‌ی درخشانی!

کیارستمی: سال‌ها بعد که خیلی عصبانی بودم - مثل کسانی که بعد از مدتی از این‌که خال‌کوبی کرده‌اند پشیمان می‌شوند - از این‌که یک دیوان شعر هاردِ مغزم را پر کرده و هیچ‌جایی به دردم نمی‌خورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه‌ی دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت می‌روم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمی‌‌شناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدی‌شیرازی. گفتم من نمی‌شناسم؟! [خنده] همان‌جا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ده دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و به‌ناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقه‌مندان‌تان هستند. همه‌ی دیوان‌تان را هم حفظند. [خنده] مایل هستید یکی از اشعار شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یک‌باره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بی‌بال و پر من/ تا سحر بیدار من، همدرد مرغان سحر من/... وای بر من، وای بر من. همان‌طور که این شعر را می‌خواندم، دیدم از گوشه‌ی چشم‌هایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه‌ی ناصر ملک‌مطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانه‌هایش تکان می‌‌خورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم، باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم، ناز دیدم/ قامت طناز دیدم، گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم. به کلمه‌ی «شیراز»  که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظ بودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.

آغداشلو: و بار امانت را تحویل بدهی.

کیارستمی: بله، وقتی بیرون آمدیم، مرتضی گفت صورت من بی‌حس است. من هم همان‌طور بودم، یعنی صورتم و تنم بی‌حس بود. وضعیت خاصی بود؛ این‌که کسی از راه برسد و دشمنی که به دوست تبدیل شود و بار امانت را به او تحویل دهد.‌

‌@KiarostamiAbbas

5 comments

کیف کردم
این خاطره مو بر تن آدم سیخ میکنه که چطور دنیا میچرخه
واقعاً از خوندنش لذت بردم
Vahied derikvand
عالی بود