صحبتهای والاحضرت اشرف را عرض کردم. فرمودند: جواب خوب دادی، ولی به ایشان بگو اگر من با شما قلباً بد بودم که نمی گذاشتم به سازمان ملل بروید یا به هند بروید. عرض کردم دیشب با والاحضرت شمس هم دعوا کردم. در آخرین دقیقۀ حرکت به طرف مسکو به من تلفن می فرمایند که نمی توانم بروم، چون اسهال خونی گرفته ام. من هم عرض کردم باید بروید. من چنین مطلبی را نمی توانم به عرض برسانم. اگر مریض هستید، در بیمارستانهای مسکو بستری شوید و ایشان را با کمال وقاحت راه انداختم. فرمودند: خیلی خوب کردی. عرض کردم دیشب خیلی حیف شد که علیاحضرت شهبانو به استقبال مردکه پمپیدو آمدند. هیچ لازم نبود. شاهنشاه فرمودند: آخر علیاحضرت آن جا می روند و اینها هم سنگ تمام گذاشته اند برای تشریفات آن جا. عرض کردم با وصف این لازم نبود. دیگر چیزی نفرمودند. سفیر آمریکا دیدنم آمد.... بعد فریده خانم مادر گرامی علیاحضرت شهبانو دیدنم آمدند. باز هم همان حرفها و گله های زنانه را آغاز کردند. جواب بسیار سخت دادم که مطلبی که گذشته دیگر حرف و گله ندارد (موضوع عروسی) و معلوم شده که دروغ است، دیگر چه می فرمایید؟
📚#خاطرات_اسدالله_علم 🖌#امیر_اسدالله_علم جلد 3 & صفحۀ 151و 152 تهران، کتاب سرا ویرایش از #دکتر_عالیخانی #سه_شنبه & 1352/6/27 #بیست_و_هفتم_شهریور