وقتی بعد از سالها برای انتشار کتاب به بازخوانی دوباره سیگارپیچ ( به خاطر یک نخ سیگار) مشغول شدم،ا ز همین نقطه کتاب را بستم‌‌. مواجه شدن با خودم در دیگری. رد شدن از منی که سالهاست گرد دایره‌ای خالی و بی معنا دور زده‌ام دایره‌ای که شخصیت‌های رمان‌هایم از آن رد شدند از من، از آینده، از هر زمان و مکانی که من در آن محصورم...نوشتن امر غریب و شگفت‌انگیزی است:

«در آبادان به دنیا آمدم؛ درست در همان روزی که سینما رکس آتش گرفت و صدها نفر در آن جزغاله شدند. جسدهای روی هم، پشت در خروجی مثل هیزم‌های سوخته انباشته شده بودند و صدای فریاد و جیغ و شیون در شهر پر بود و من به دنیا آمدم. تاریخ سرزمین و خاستگاه انسان همیشه یقه آدم را می‌چسبد حتی موقع تولد یا خیلی بیشتر از آن...»

#مهدی_فاتحی

Comments

Be the first to add a comment