چرا تسلیم تقدیری ؟

چرا چون برگ پائیزی
زبان در کام خشکیده ؟
چرا سر چشمه ی الهام خشکیده ؟
ز یک دریانورد پیر پرسیدند:
پدر را یاد داری در کجا مرده ؟
ـ در دریا ـ
و در پیکارها
و مردند در دریا نیاکانم .
ـ شگفتا !
تو هم جویای مرگی در دل دریا ؟
به آن ها گفت آن شیدای توفان ها ک
پدر ها تان کجا مردند ؟
ـ در بستر .
ـ پدرهای پدرهاتان کجا مردند؟
ـ در بستر .
ـ دریغا این چه بدبختی است،
شما هم مرگ می جویید در بستر ؟

اکنون این من
من و این بستر خاموش
و آن دریای توفان زای پهناور .
دلم خواهد ترا ای سرنوشت ،
ای دلقک خودسر ،
چو یک تشت بلورین بر زمین کوبم ،
که همچون موج های خورده بر صخره ،
غباری نیلگون گردی .
و در ژرفای دریای خروشان سرنگون گردی .
که جان تشنه ام دیگر نپرسد روز و شب از من :
چرا چون برگ پاییزی
زبان در کام خشکیده,
شراب آرزو در جام خشکیده ؟
چرا تسلیم تقدیری ؟
چرا آغاز خشکیده ؟

    ژاله اصفهانی

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment