✅ کریشنا مورتی حرف جالبی میزنه:اگه کنار یه رودخونه زندگی کنی، چند روز اول صدای آب رو واضح میشنوی… ولی بعد از یه مدت دیگه اصلاً به گوشت نمیاد. یا اگه یه تابلو روی دیوار اتاقت باشه که هر روز ببینیش، بعد از یه هفته دیگه انگار اصلاً وجود نداره. حالا این فقط درباره رودخونه و تابلو نیست. درباره کوهها، درختها، شهرمون، خودمون، روابطهامون… حتی آدمهای نزدیکِ زندگیمون هم صدق میکنه. وقتی چیزی همیشه جلوی چشممونه، کمکم دیگه نمیبینیمش. ■ داستان سازمانها هم دقیقاً همینه. خیلی از سازمانها وسط روزمرگیهاشون گیر میکنن. اونقدر درگیر کارهای تکراری و روالهای همیشگی میشن که تغییرات مهم اطرافشون رو نمیبینن. تهدیدها یواشکی میاد، فرصتها هم بیصدا رد میشن… و سازمان هنوز فکر میکنه همه چیز مثل قبل داره پیش میره. به این میگن سوگیری روالاندیشی. یعنی مغز ما به چیزهایی که همیشه هستن عادت میکنه و دیگه حساسیتش رو از دست میده. برای همین هم هست که خیلی وقتها یه آدم بیرون از سازمان یا فرد —یه مشاور، روانشناس یا تحلیلگر—میتونه چیزهایی رو ببینه که خود اعضای سازمان سالهاست از کنارش رد شدن و اصلاً متوجهش نشدن.
■ راهش چیه؟ یه کم باید آشنازدایی کنیم. یعنی چیزهایی که فکر میکنیم کاملاً میشناسیم رو دوباره، با چشم تازه نگاه کنیم. گاهی آینده جلوی چشم ماست … فقط چون هر روز داریم میبینیمش، دیگه متوجهش نمیشیم. پس قصه فقط درباره سازمانها نیست، درباره خود ما آدمها هم هست.
■ خیلیها سالها توی یک روال ثابت زندگی میکنن. همون فکرها، همون کارها، همون آدمها، همون تصمیمها. اونقدر همه چیز تکراری میشه که دیگه نه تغییری رو میبینند، نه فرصتی رو، نه حتی اشتباههای خودشون رو. روزمرگی دقیقاً همینجاست که خطرناک میشه. آدم رو آرومآروم بیحس میکنه مثل همون صدای رودخونه که دیگه شنیده نمیشه.
■برای همین بعضیها سالها کار میکنند ولی رشد نمیکنند. سالها در یک موقعیت میمونند ولی جلو نمیروند. چون فکر میکنند همه چیز رو میدونند و همه چیز همون هست که همیشه بوده. در حالی که رشد دقیقاً از جایی شروع میشه که آدم جرأت کنه از عادتهای ذهنی خودش فاصله بگیره، دوباره نگاه کنه، سؤال بپرسه و چیزهای آشنا رو انگار برای اولین بار ببینه. گاهی مشکل این نیست که فرصت وجود نداره، مشکل اینه که چشم ما به دیدنش عادت کرده و دیگه اون رو نمیبینه. اگاهنامه مدیر