۱۸ دی، قبل از تیر خوردن همسرم، وحوش بسیج حمله کردن بهمون
داخل یک جوب بزرگ که خشک بود پناه گرفتیم
خیلی بودیم شاید حدود چهل نفر

من برای مراقبت از خانمم سعی کردم بدنمو سپرش کنم و سرشو بپوشونم، برای همین کامل نتونستم پناه بگیرمو و سرم از جدول جوب بالاتر بود
تو اون حال و هوا یهو یه خانمی که تو جوب بود و سرش رو پایین گرفته بود، دستشو گذاشت رو سرم
بدون اینکه منو بشناسه، یا حتی منو ببینه
فقط خواست دستشو سپر سر من کنه

ما همچین دخترهای شجاع و‌دلاوری داریم

هیچوقت دیگه ندیدمش، نمیدونم اسمش چی بود، حتی نمیدونم زنده موند یا نه
ولی شجاعتش تا همیشه یادم‌میمونه

🔗 Younes

@flith

Comments

Be the first to add a comment