هست شب یک شبِ دَم‌ْکرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نوباوهٔ ابر، از بَرِکوه
سوی من تاخته است.

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.

با تنش گرم، بیابانِ دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوختهٔ من مانَد
به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.

«نیما یوشیج»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment