فرازهایی از احوالات شیخ محمّدحسین فاضل تونی در کتاب شکوفه‌هایی از ذوق و ادب / ۲

ابوالحسن احتشامی

🔹 «شاگردان جناب فاضل از خوشمزگی‌ها و لودگی‌های جناب فاضل که همیشه از ته دل می‌خندد داستان‌ها و حکایات زیادی به خاطر دارند. از جمله می‌گویند: روزی یکی از شاگردان قدیمی فاضل که امروز او هم از استادان معروف دانشگاه به شمار می‌رود نزد جناب فاضل رفت تا از شرح حال جهانگیرخان قشقائی – فیلسوف مشهور، که مدّتی به جناب فاضل سمت استادی داشته – اطّلاعاتی بگیرد. جناب فاضل می‌گوید: سالیان درازی شاگرد او بودم و هرچه اطّلاع بخواهید می‌دهم، و بعد اضافه می‌کند: در مدّت زیادی که من با او بودم چیزی که زیاد نظر مرا جلب کرد رعایت اصول نظم و ترتیب در کارهایش بود؛ به طوری که همه‌روزه ساعت سه بعد از ظهر به مستراح می‌رفت و به قدری این کار دقیق و مرتّب انجام می‌گرفت که تمام شاگردان و دوستان جهانگیرخان ساعت‌های خود را از روی این عمل او کوک و منظّم می‌کردند!

🔸 ... جناب فاضل که در حدود چهل و پنج سالگی متأهّل شده و از نعمت داشتن اولاد محروم مانده است، همیشه با شاگردان قدیمی خود درددل کرده و از آنها كمك فکری می‌خواسته است. یکی از شاگردان رند و قدیمیِ جناب فاضل می‌گوید: من حبّی دارم که اگر آن را بخورید بلافاصله صاحب یك پسر کاکل‌زری خواهید شد. فاضل با اشتیاق زیادی آن قرص را گرفته و شب با دقّت هرچه تمام‌تر آن را استعمال می‌کند، ولی از نیمه‌شب به دل‌پیچه و شکم‌روش شدیدی گرفتار می‌شود که کارش صبح به دکتر و درمان می‌کشد!

🔹 باز در چند سال قبل که جناب فاضل از نداشتن زن و همسر، سخت در عذاب بوده همواره به دوستان و آشنایانش گله و شکایت می‌برده است. چند نفر از شاگردان زیرك جناب فاضل از موضوع آگاه شده و برای گرفتن نمرات خوب در امتحانات آخر سال، به فکر فریب دادن استاد می‌افتند و به او مژده می‌دهند یك دختر بسیار خوبی که از خانوادهٔ مرادخان است برای او خواستگاری کرده‌اند. جناب فاضل از این مژده در پوست نگنجیده و به جبران این وعدهٔ وصل، نمرات خوبی به شاگردان مزبور می‌دهد و پس از ختم امتحانات چون از نامزد می‌پرسد می‌گویند: مُرد!

🔸 جناب فاضل اصولاً از کلاس بی‌سروصدا بدش می‌آید و دوست دارد همیشه با شاگردان خود سر به سر گذارد. شاگردان استاد که این موضوع را می‌دانستند یك روز قرار می‌گذارند که در اتاق درس ساکت و آرام بنشینند. جناب فاضل که از سکوت و آرامش اتاق حوصله‌اش سرمی‌رود، وسط درس فریاد می‌کشد: مگر امروز لال شدید؟ چرا حرف نمی‌زنید؟

🔹 هنگام تابستان هم یکی از ناراحتی‌ها و عذاب جناب فاضل تعطیل شدن مدرسه است و از این‌رو همه‌روز عصر به مسجد سپهسالار می‌رود و شاگردان هم که همه‌روزه منتظر آمدن او هستند او را در میان گرفته و به خنده و بذله‌گویی می‌پردازند. جناب فاضل با آن‌که در ۷۰ سال عمر خویش عقاید فلسفی خود را تغییر نداده، ولی تاکنون سه‌بار تغییر قیافه داده و با آن‌که از کودکی آخوند و معمّم بوده است، در سال‌هائی که کلاه پهلوی در ایران معمول گردید مجبور شد مدّت کوتاهی کلاه پهلوی بر سر بگذارد. ولی بعد در اثر توصیه و سفارش از استعمال کلاه پهلوی معاف گردید و مجدّداً به لباس آخوندی درآمد تا سال ۱۳۱۴ که نهضت شاپو پیش آمد. مرحوم اسماعیل مرآت – وزیر فرهنگ وقت – هرچه اصرار کرد که جناب فاضل عمامه را با کلاه لگنی عوض کند زیر بار نرفت. تا آن‌که روزی مرحوم فروغی نخست‌وزیر و مرآت وزیر فرهنگ به خانهٔ جناب فاضل رفته و مرحوم مرآت کلاه خود را به سر جناب فاضل گذاشت. فاضل با آن‌که در کلاس درس با این قیافه حضور می‌یافت ولی در بازگشت به خانه فوراً عمامه را به سر نهاد، و به جلد آخوندی خود می‌رفت.

🔸 این حال دوام داشت تا شهریور ۱۳۲۰ که فوراً کلاه فرنگی را برای همیشه به گوشه‌ای افکند و آن پالتو را به صورت لبّاده در آورد که هنوز هم آن را دارد و در فصل زمستان به تن می‌کند».

شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۶۵ - ۶۸


جان آگه با #فرهیختگان

Comments

Be the first to add a comment