اما برسیم به آنجا که گفتیم خود غربی‌ها به این کشورها می‌گویند جمهوری تاج‌دار. ظاهرا اولین کسی که این تعبیر را به کار برده مونتسکیو بوده که یکی از بزرگ‌ترین ستون‌های علم سیاست است. او می‌گوید "انگلستان کشوری است که در آن جمهوری زیر شکل سلطنت مخفی شده است" (به نقل از کتاب "جمهوری‌خواهی"، فیلیپ پتیت ص248). والتر باگهوت هم نوشته است: در انگلستان "نظام جمهوری با زیرکی خود را تحت پوشش نظام سلطنتی جا انداخت". (از کتاب دستیابی به دموکراسی، نشر نگاه معاصر، ص 163).

بیایید ببینیم پادشاهان انگلستان چه بر سر دموکراسی و خواست مردم می‌آوردند و بعد با عقل خود قضاوت کنیم که آزادی و آبادی در این کشورها محصول شاه است یا محصول "فرایندها و نهادها". اگر پوشش سلطنت در انگلستان به جا مانده برای حفظ ثبات در "گذار" از سلطنت به حاکمیت قانون بوده است که ما در این مرحله‌ی گذار سلطنت را نابود کردیم و شکستش دادیم و دیگر در آن مرحله نیستیم که شاه مستقر باشد و برای جلوگیری از بی‌ثباتی نگهش داریم تا به هرج و مرج نیفتیم. این کار باید در 57 انجام می‌شد ولی خود پهلوی با سرکوب وحشیانه‌، مردم را به این نتیجه رساند که باید برای گذار نابودش کنند و کردند.

در انگلستان در سال 1215 وقتی شاه جان مجبور شد منشور مگنا کارتا را امضا کند، دلیلش این بود که شورش اشراف و شهرها بالا گرفته بود ولی بعد از آرام شدن اوضاع، جان امضایش را پس گرفت و پاپ را وسط کشید و جنگ داخلی راه انداخت. وقتی در آن جنگ داخلی شکست خورد دوباره منشور را امضا کرد و اولین قانون‌پذیری شاه با زور اجتماعی تحمیل شد نه با فضیلت سلطنت. بعد از آن پادشاهان در تاریخ انگلستان بارها و بارها مردم را به جایی رساندند که مجبور شدند با شاه بجنگند و برکنارش کنند: ادوارد اول خلع شد، ریچارد دوم خلع شد، چارلز اول اعدام شد! هیچ‌کدام از این‌ها نماد وحدت نبودند و وقتی از قدرت سوء استفاده کردند دشمن جامعه شدند.

مورد فاجعه‌بار انگلستان زمانی اتفاق افتاد که جیمز دوم بیداد را به حدی رساند که خود پارلمان از یک بیگانه خواست کشور را فتح کند تا او را خلع کنند. پارلمان انگلستان از پادشاه هلند، ویلیام اورانژ خواست به انگلستان حمله کند که در نتیجه‌ی آن جیمز دوم فرار کرد و پارلمان قدرت را به دست گرفت. مشروعیت از تاج نمی‌آید بلکه از رضایت نهادهای عمومی می‌آید. این سرگذشت انگلیس را بگذارید کنار تمام کارهایی که پادشاهان گذشته با مجلس ایران کردند. یا مثل پهلوی‌ها آن را فاسد و بی‌اختیار کردند یا آن را به توپ بستند! جمهوری در انگلستان نماد شاه را حذف نکرد چون به زبان بی‌زبانی می‌گفت من نیازی به حذف نماد ندارم چون قدرت در دست من است. یک سوپاپ اطمینان روانی و دیگر هیچ.

وجود سلطنت در دموکراسی‌های اروپایی نه دلیل موفقیت آن‌هاست و نه شرط دموکراسی. این سلطنت‌ها نتیجه‌ی شکست تاریخی شاه در برابر جامعه‌اند؛ بقایای مهارشده‌ی قدرتی که مغلوب شده است. هر جا سلطنت نتوانست شکست بخورد، دموکراسی هم نیامد. هر جا دموکراسی آمد، اول شاه را شکست داد، حتی اگر بعداً تاج را، بی‌دندان و بی‌اختیار، نگه داشت. در پایان نمونه‌های دیگری با استناد می‌آورم که در متون انگلیسی به جمهوری‌ تاج‌دار اشاره شده است:

اچ. جی. ولز (H. G. Wells)، نویسنده و متفکر سیاسی انگلیسی، در کتابش با عنوان "تاریخ مختصر جهان" (A Short History of the World) که در سال ۱۹۲۲ منتشر شد، انگلیس را به عنوان یک "جمهوری تاج‌دار" توصیف می‌کند و می‌گوید این سیستم عملاً جمهوری‌ است اما با یک پادشاه نمادین که قدرت واقعی ندارد، چون قدرت دست پارلمان و دولت منتخب است.

آلفرد، لرد تنیسون (Alfred, Lord Tennyson)، شاعر بزرگ انگلیسی، در سال ۱۸۷۳ در موخره‌ی کتابش با عنوان "ایدیل‌های پادشاه" (Idylls of the King)، از این اصطلاح استفاده کرد و انگلیس را "جمهوری تاج‌دار" دانست.

جیمز برایس (James Bryce)، دانشمند سیاسی و دیپلمات بریتانیایی، در کتابش "دموکراسی‌های مدرن" (Modern Democracies) سال ۱۹۲۱، می‌گوید این سیستم‌ها "به لحاظ صوری سلطنتی‌اند، اما در روح و عملکرد جمهوری‌اند"، چون قدرت واقعی دست مردم و نمایندگان‌شان است، نه پادشاه موروثی.

رابرت هازل (Robert Hazell)، متخصص حقوق اساسی معاصر از دانشگاه کالج لندن، در مصاحبه‌اش با لوموند سال ۲۰۲۳، می‌گوید "بریتانیا مدت‌هاست که یک 'جمهوری تاج‌دار' بوده است".

بازنشر از: تلگرام «رضا یعقوبی»

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment