مارکس جوان و مارکس پیر
 
محمدامین مروتی
 
نقد مارکس جوان به سرمایه داری، در دست نوشته ها(1844) خاستگاهی فلسفی و اخلاقی دارد ولی نقد مارکس مسن تر در "سرمایه" خاستگاه اقتصادی دارد. در سرمایه، مارکس می کوشد با کمک اعداد و ارقام، نقدی اقتصادی و علمی از سرمایه داری به دست دهد.
 
از خودبیگانگی:
در دستنوشته ها، زبان مارکس رنگ و بوی هگلی و فلسفی دارد. مارکس با ترکیب فلسفه هگل، انسان‌شناسی فوئرباخ و اقتصاد سیاسی کلاسیک (به ویژه نظریات آدام اسمیت و دیوید ریکاردو)، نقد خود از سرمایه‌داری را عرضه می کند که بر حول محور "از خود بیگانگی" می چرخد.
مخلص نقد مارکس به سرمایه داری این است که کار خلاق و آزاد را به فعالیتی کسل کننده و غیرانسانی تبدیل کرده است.
مارکس می‌گوید مالکیت خصوصی چنان ما را احمق کرده که نمی توانیم از چیزی که مال ما نیست، لذت ببریم.
مارکس گاهی مانند یک روانشناس کمال از "انسان کامل" به عنوان کسی سخن می گوید که با تمام حواس ظاهری و باطنی خود دنیا را تجربه می کند. از خودشکوفایی و غنای درونی سخن می گوید. از دنیایی که در آن حواس هم رها و تیز می شوند. چشم و گوش چیزهایی می بیند و می شنود که انسان از خود بیگانه نمی بیند و نمی شنود. مارکس از "بازگشت به خویشتن" در مقابل از خودبیگانه شدن سخن می گوید. ازخودبیگانگی را عین انسان زدایی از بشر می داند و بدینسان انسان ایدئال خود را معرفی می کند که تنها در جامعه ای یافت می شود که از خودبیگانگی رها شده باشد.
 
نیازهای بشر:
مارکس می گوید سرمایه داری نه تنها ربطی به نیازهای واقعی بشر ندارد بلکه نیازهای تقلبی و دروغینی برایش می سازد و انسان خودباخته هم آن ها را نیازهای واقعی خود می انگارد. در جامعه سوسیالیستی این نیازها از درون انسان می جوشند و او را غنی می سازند و این غنی بودن به معنی بیشتر داشتن نیست. «غنای نیازهای انسانی» به معنای شکوفایی توانایی های بالقوه و غنای خودِ انسان است. نیازی که انسان را به فعلیت درآورد، ارزشمند است. اما در سرمایه‌داری، مدام به دنبال «خلق نیازهای جدید» در دیگران است تا از این راه، سود خود را به دست آورد.
در سرمایه‌داری «نیاز به پول» جایگزین همه‌ی توانایی‌ها و ویژگی‌های انسانی می‌شود. هرچه تولید کالاها بیشتر شود، انسان از نظر انسانی فقیرتر می‌شود و برای چیره‌شدن بر این قدرتِ خصمانه، به پول بیشتری نیاز می‌یابد. پول واسطه و حجابی بین انسان و نیازهایش شده است.
در گذشته انسان در هوای آزاد کار می کرد و با طبیعت دمخور بود اما کارگر مدرن، در بیغوله های تنگ و تاریک کار می کند. حتی از نیازهای حیوانیِ اولیه‌ی خود (هوای پاک، روشنایی، نظافت) محروم می‌شود و «به غارنشینی بازمی‌گردد» در این نظام، کارگر «نه نیازهای انسانی دارد و نه حتی نیازهای حیوانی».
سرمایه داری با خلق نیازهای کاذب و مصنوعی از یک سو، و تنزل نیازهای واقعی کارگر به سطح حیوانی از سوی دیگر، انسان را از خودش بیگانه می‌سازد.
 
در دست نوشته ها، مارکس سه بدیل برای سرمایه داری برمی شمرد که عبارتند از:
 کمونیسم خام یا بنیادگرا که می کوشد به زور مالکیت خصوصی را دولتی کند. (شبیه شوروی سابق و بلوک شرق)
در کمونیسم واقعی نه تنها سرمایه دار، بلکه کارگر هم نداریم. مارکس می گوید کمونیسم حل معمای تاریخ یعنی تضاد انسان با انسان و انسان با طبیعت است. "گذر مثبت(ایجابی) از مالکیت خصوصی" به این معنی است که چیز بهتری به جای آن بگذاریم و کمونیسم خام نه تنها چنین نیست بلکه حرص و طمع و مالکیت خصوصی را از ابعاد فردی به ابعاد ملی می برد و بنابراین مالکیت دولتی به هیچوجه معنی نابودی مالکیت خصوصی نیست و نوعی گذار منفی(سلبی) است. کمونیسم خام می خواهد به زور ذوق و استعداد انسان را نادیده بگیرد و همگان را کارگر کند. اوج حسادت و تمایل برای یکسان سازی همه است.
 
کمونیسم ناقص که بدون لغو کار مزدی می کوشد دستمزد و حقوق کارگران را افزایش دهد.(شبیه کشورهای نوردیک و سوسیال دموکرات)
 
و بالاخره کمونیسم اصیل که می کوشد بار بستر امکاناتی که برای اولین بار در تاریخ، سرمایه داری فراهم کرده، نوعی نظام داوطلبانه اشتراکی فراهم نماید. کار اجباری نیست و به «فعالیت آزاد انسانی» تبدیل می‌شود. دیگر انسان و نیروی کار کالا نیست و انسان به ذات واقعی اش برمی گردد. او می‌گوید:
    «اگر بپذیریم که ذات انسان، کارِ خلاق و آزاد است، پس سرمایه‌داری که این کار را به زجر و اجبار تبدیل می‌کند، یک نظام غیرانسانی است.»
 
اما مارکس در کاپیتال(1867) دیگر بر از خود بیکانگی تاکید ندارد و از فلسفه و اخلاق به سوی اقتصاد می رود و می کوشد نظریه ارزش اضافی و همچنین قطعیت جانشینی سرمایه داری با سوسیالیسم(به دلیل بحران های ادواری و خودشکن) را اثبات کند. 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇

Comments

Be the first to add a comment